تبليغاتX
آموزش و پرورش دانایی محور

آموزش و پرورش دانایی محور

در این وبلاگ آموزش و پرورش از نگاه نو ین عصر دانایی با رویکرد بومی مورد بحث قرار می گیرد

نعش خیابان و کوچه!

نعش خیابان و کوچه!

گذشت قصّه ي من و هنوز دلتنگم

 هنوزبا خود و با اين لكاته درجنگم

 گذشت قصّه ي من وكسي چه مي داند

 كه هفت دفتر دردم، كه هفت اورنگم

 گذشت قصّه ي من وتوهم ندانستي

 زكشتگان اين رهِ هزارفرسنگم

كبوتران سفيدخيال! اينجا، من

 اسيربند نفس گیر پای خرچنگم

كلاغ هاي سياه غريب آبادي!

چقدر با حس آوازتان هماهنگم!

 درخت هاي قطاركنار جاده! هنوز

سوارآن دوچرخه ي قراضه ي لنگم

به ميهماني جشن اصيل گنجشكان

 مرا ببر! كه ببيني چقدر يكرنگم!

به كوه ودشت وبه آبادي ام بكوچانيد!

كه چشمه هاست غريبانه جاري ازسنگم

صداي پاي تو، آيا دوباره...!؟ مي ميرم!

كه آفتاب لب بام و خسته از جنگم

 گذشت قصّه ي من و خدا كه مي داند

به قدر نعش خیابان و كوچه، دلتنگم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 0:5  توسط علی گودرزیان  | 

اوقات فراغت یا فراقت در آموزش و پرورش

اوقات فراغت یا فراقت در آموزش و پرورش

 

والدین هوشیار می‌دانند که از دامن آموزش و پرورش

 ایران هیچ دانش آموزی به معراج نخواهد رسید،

 علی گودرزیان(ع-پایدار): جهان سرگرم اختراعات و دستاوردهای توسعه‌ی صنعتی بود که متوجه چالش «آموزشِ» نیروی انسانی شد. گسترش صنعت، رونق کار، توسعه ی شهرنشینی و در یک کلام، پیدایش جهانِ مدرن، انسان را به این نکته متوجه ساخت که زیستن در چنین جهانی که همه چیز آن دیگرگون شده، سازوکار جدید و انسان جدید با نوع نگاه جدیدی به انسان، طبیعت، اخلاق و…می‌خواهد.

برهمین اساس، سازمان ملل متحد در سال ۱۹۹۳ «کمیسیون بین‌المللی آموزش در قرن بیست و یکم» را تشکیل داد. در سال ۱۹۹۶ همین کمیسیون گزارشی با نام «یادگیری گنج درون» منتشر ساخت. انتشار این گزارش، کشورهای جهان را با مسئله‌ی «آموزش» روبرو نمود و این سوژه، برای بیش‌تر کشورهای جهان به‌عنوان یک مسئله مطرح شد. جهان هوشیارانه در این مسئله دقیق شد و بستری فراهم گردید تا کشورهای جهان در سال ۲۰۰۰ در اجلاس داکار پایتخت سنگاپور گردهم آیند و خط و مشی کلی آموزش و پرورش قرن بیست و یکم را مشخص نمایند.

«یاد گرفتن برای دانستن، یاد گرفتن برای انجام دادن، یاد گرفتن برای بودن و یاد گرفتن برای با هم و با دیگران زیستن.»

در کشورهای پیشرفته خیلی زودتر از جامعه‌ی جهانی کلید انقلاب فرا مدرن زده شده بود. اواخر دهه‌ی پنجم قرن بیستم، وقتی‌که دنیای صنعتی شده در اوج قدرت، سرمست کشفیات و دست‌آوردهای خود بود و دو قطب شرق و غرب سکوهای موشکی خود را محکم می‌کردند، نویسنده‌ای معروف به «پل باران» از ایالات متحده آمریکا، در عالم خلسه‌ی خود دست به خلقت یک داستان خیال‌پردازانه به‌نام شبکه‌ ارتباطات گسترده(world, wide, web =www) زد. وی هرگز حدس نزده بود که بعدها رؤیای کاملن تخیلی‌اش به واقعیت، خواهد پیوست. «پل باران» کتابش را در سال ۱۹۶۰ منتشر کرد. حدود ۹ سال بعد از انتشارِ این کتاب، وزارت دفاع آمریکا به آژانس پروژه‌های تحقیقاتی پیشرفته مأموریت داد تا در جهت تحقق اندیشه‌های «پل باران» فعالیت نماید. مجموعه‌ی تلاش‌های وزارت دفاع آمریکا منجر به کشف اینترنت در سال ۱۹۹۲ شد که بعدها از طریق الیاف نوری به اروپا و آسیا و دیگر نقاط جهان گسترش یافت و موجب تحول اساسی و بنیادینی در جهان شد.

دنیا به تمام معنا دیگرگون شد. فاصله‌ها کم و مرزهای جغرافیایی درهم‌نوردیده شدند. بشریت به شکلی عمیق با مفاهیم جهانی از قبیل حقوق بشر، احترام و پذیرش متنوع، سیاست عدم خشونت، مذاکرات صلح‌جویانه، آزادی و دموکراسی، فهم هوشمندانه و… آشنا گردید اهداف زندگی بشر دست‌خوش تغییرات اساسی شد. کشورهای توسعه یافته یا در حال توسعه تمام تلاش خود را معطوف آموزش و پروش نمودند تا نسلی آموزش دهند که بتوانددر آینده با ابزار فرامدرن زندگی شرافت مندانه‌ای برای خود رقم بزند.

در جهان فرامدرن «زور و ثروت» پایه اساسی قدرت به شمار نمی آید،  قدرت در دانایی است، و دانایی مساویست با شکار اطلاعات و پردازش درست آن.

آموزش و پرورش منطبق با ساختار این جهان، نهادی است که می‌تواند فراگیران خود را همچون کشتی در اقیانوس اطلاعات جهان، شناور سازد و به آنان دریانوردی و اقیانوس‌پیمایی بیاموزد. در چنین جهانی«معلم» عنصری«همه چیز بلد» نیست و کتاب«حلال مشکلات» نخواهد بود، «محتوای آموزشی» به دانسته‌های کهنه‌ی معلمان و اطلاعات پوسیده‌ی کتاب‌های درسی خلاصه نمی‌شود. در دنیای فرامدرن، دانش‌آموز یا فراگیرِ فعال، سر درکتاب جهانی «اینترنت» دارد و کارِمعلم، هدایت و راه‌بری فراگیران برای شکار درست اطلاعات و مدیریت پردازش اطلاعات است. چنین نهادی اگر قرار باشد با چنین وظیفه‌ای سنگین، عمل نماید، بستر می خواهد و برای فراهم شدن این بستر، کشورهای خوشبخت و هوشیار جهان، سالانه اعتبارات زیادی از تولید ملی خود را دراین ‌باره، هزینه می کنند، در این کشورها، مهم‌ترین هدف نهاد آموزش و پرورش، در مرحله‌ی اول: پرورش«انسان دانا» به‌عنوان یک «نظام یادگیرنده» است، نظامی که گوشش خوب می شنود، چشمش خوب می‌بیند، خوب احساس می‌کند، خوب درک می‌کند، خوب می‌اندیشد، خوب با دیگران می‌پیوندد، خوب می‌خواند و خوب می‌نویسد و خوب«تایپ» می‌کند و در مرحله‌ی بعدی، نهاد آموزش و پرورش وظیفه دارد که ارزش‌های اخلاقی، انسانی، میهنی و جهانی را به بهترین شیوه و شکل و زیباترین بیان، به این «نظام یادگیرند»، یا «فراگیر پیشرفته» نشان بدهد؛ به شکلی‌که تحسین او را برانگیزد و او را وادار به انتخاب نماید.

«اوقات فراغت» در این نوع نهاد آموزشی عین زمان تحصیل و حتا بسیار بیش‌تر از آن، مفید، کارآمد و کارگشا خواهد بود. در حقیقت «اوقات فراغت» فرصت مناسبی تلقی می‌شود که در آن«فراگیران» دانسته‌های ذهنی خود را با محیط زیست درگیر می‌کنند و در این فرآیند نهاد آموزش و پرورش وظیفه دارد در«اوقات فراغت» به شکلی سازماندهی شده، برنامه‌ریزی شده زمینه‌ی آشتی فراگیران با محیط زیست را فراهم و مفاهیم ذهنی فراگیران را با مصادیق زندگی درگیر نمایدو دانش آموزان یا فراگیران را برانگیزاند تا مهارت‌های هم‌زیستی، هم‌اندیشی، هم‌افزایی، هم‌بازی، هم‌دردی، هم‌کاری و… را بیاموزند.

جهان فرامدرن تا مغز استخوان بشریت نفوذ کرده است، چیزی نیست که بتوان از آن روی گردانید این جهان دستور زبان خاص خود را دارد و زندگی در آن مستلزم آموزش و یادگیری الفبای آن است. درچنین جهانی با چنین مفاهیم جدیدی که دارد، هنوز برخی از کشورها در خواب خرگوشی اند. بسیاری از این کشورها که به هر دلیل میل به هم‌سازی با این جهان را ندارند و تغییرات بنیادی آن را هنوز باور نکرده‌اند، کم‌کم و دم‌دم به حاشیه رانده می‌شوند! امید پیشرفت و توسعه را از دست می‌دهند. مردم این کشورها به نوعی گوشه گیر ومنزوی می‌شوند و قدرت عرضه و ابراز خودرا از دست می‌دهند! سرخورده می‌شوند و به اقداماتی خشونت‌گرایانه روی می‌آورند.

با این مقدمه که می‌تواند متن اصلی مقاله به‌شمار آید، به «اوقات فراغت» دانش آموزان ایرانی می‌پردازم، درحقیقت می‌خواهم به این نکته برسم که آموزش و پرورش ایران سنخیتی با جهان مدرن ندارد، در نهادی که کاری جز کنترل دهان معلم و دانش آموز ندارد! و مهم‌ترین دغدغه‌اش پرداخت حقوق پرسنل خود و سامان‌دهی نیروی انسانی و کنترل حضور و غیاب دانش آموزان است،«اوقات فراغت» از بار معنایی زیادی برخوردار نیست.

آموزش و پرورش ایران به دنبال پرورش «نظام یادگیرنده» یا «فراگیر پیشرفته» نیست! دغدغه‌ی آموزش و پرورش ما سنخیت زیادی با آموزش و پرورش«دانایی محور» جهان ندارد. این نظام هنوز تلقی کهنه‌ای از مفاهیم، جنگ، دفاع، صلح، دین‌داری، اخلاق دارد. آن‌چه به دانش آموزان آموزش داده می‌شود به درد زندگی امروز و فردایشان نمی‌خورد و سنخیتی با حقیقت زندگی آنان ندارد. شاید بتوان گفت که امروز، آموزش و پرورش ایران، شبیه یک حزب سیاسی – فرهنگی است. در این نهاد، مدیران بازیچه‌ی دست سیاست بازان و سیاست پیشه‌گانند از آنجایی که قرار نیست کار اساسی وخلاقانه ای انجام گیرد، بود و نبود مدیران تأثیری درست بر اوضاع نخواهد داشت! گاهی وقت ها بودِ آنان از نبودشان مفیدتر می نماید.  نشان به این نشان که ادارات آموزش و پرورش می‌توانند سال ها بدون مدیر به کار روزمرگی خود ادامه دهند، چرا چون کارِمدیر، معمولن جز«پاراف» بخش‌نامه‌ها چیز دیگری نیست، همه‌ی تصمیمات که در قالب بخش‌نامه ابلاغ می‌شود رویکردی متمرکز دارد و فرصتی برای ابراز خلاقیت مدیران باقی نمی‌گذارد از این جهت است که در این نهاد مدیر«خلاق» به درد نمی‌خورد و اصلن این نهاد هرگز مدیر خلاق را تحمل نخواهد کرد.

والدین هوشیار می‌دانند که از دامن آموزش و پرورش ایران هیچ دانش آموزی به معراج نخواهد رسید، موفقیت و پیروزی برخی از دانش آموزان پیش از آن‌‌که مدیون آموزش و پرورش باشد، بدون شک و تحقیقن گفته می‌شود، نتیجه‌ی تلاش‌های فردی، توجه بیش از اندازه‌ی والدین هوشیار به فرزندان و راهنمایی و مشاوره‌ی آموزش و پرورش غیر رسمی است.

در چنین نهادی که همه‌ی اوقات تحصیل برای دانش آموازن بیکاری و فراغت به شمار می‌آید، بحثی به‌نام«اوقات فراغت» زیاد پرمعنی نخواهد بود، این فرصت طلایی در چند سفر زیارتی برای برخی از دانش آموزان که معمولن در مراسم مذهبی وصبحگاهی خودی می‌نمایانند و با مربیان پرورشی ارتباط دوستانه‌ای برقرار می‌کنند، خلاصه می‌شود. در آموزش و پرورش زهوار در رفته، «اوقات فراغت» «اوقات فراقت» از شرِکنترل محسوس ونامحسوس مدیران تلقی می‌شود و بس!! ‌

                                                                                                    منبع: سیمره

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 2:5  توسط علی گودرزیان  | 

روز معلم وکارگر و ملخ های شک

علی گودرزیان: «از حق نگذریم مهارکردن سیلاب استعداد انسانها کار پرمشقت و طاقتفرسایی است. (جرج لئونارد)

این‌روزها بازار«پیامک» در مخابرات ایران گرمِ گرم است، گوشی همراه معلمان و کارگران سرشار از پیامک‌های تبریک دوستان و آشنایان و هم‌کاران است. پیامک‌ها، رنگارنگ‌اند، تحلیل محتوای این پیامک‌ها در حوصله‌ی گپ این یادداشت نمی‌گنجد. اما ویژگی بیش‌تر پیامک‌ها این است که معلمان و کارگران را درجایگاه بلندی از تقدس و پاکی و معصومیت نشانده‌اند. هر چند در میان این پیامک‌های جدی، برخی از پیامک‌ها به شکلی طنزآمیز، به وضعیت جایگاه و پایگاه معلمان و کارگران پرداخته‌اند. به هر حال ما نیز وظیفه‌ی خود می‌دانیم که روز جهانی کارگر و هفته‌ی آموزش و پرورش را به کارگران زحمت‌کش و معلمان فرهیخته تبریک و شادباش بگوییم.

واقعیت این است که برای معلمان و کارگران نوشتن – به ویژه برای معلمان- کار ساده‌ای به نظر می‌رسد! چرا که هر اهل قلمی، اگر پیشه‌ی معلمی نداشته باشد؛ لااقل دست پرورده‌ی معلمان است. یعنی با معلمان زندگی کرده است، با دغدغه‌ها، اندیشه‌ها و دلهوله‌های آنان آشناست. به همین روی خیلی ساده می‌توان نوشت، مثلاً می‌توان نوشت که:«معلمی شغل انبیاست.» «مثل چراغ، راهنماست.» «بنده‌ی خوب خداست.»، «هر سخنش کیمیاست» و …. از این‌جور حرف‌های قافیه‌دار فراوان می‌توان برای معلمان سرهم کرد و از صبح تا شب نوشت و برایشان پیامک فرستاد و روزشان را تبریک گفت! حتا می‌توان برایشان جشن گرفت، یعنی آن‌ها را در یکی از روزهای هفته‌ی آموزش‌و پرورش، به یک سالن آمفی تئاتر دعوت کرد به هر کدامشان یک پوشه‌ی پلاستیکی با دو برگ کاغذ A4 و یک خودکار- که روی آن نوشته: روزِ معلم گرامی باد!- داد و در عوض یک‌ریز از ساعت ۸ صبح تا اذان ظهر، برایشان سخن‌رانی کرد! سپس در صورت امکان به همه‌شان البته آن‌ها که کمی سر به راه‌ترند، یا به اصطلاح حرف گوش‌کن هستند، خوراک دانشجویی داد. می‌توان خیلی کارهای دیگری برای گرامی‌داشت روز معلم انجام داد. مثلاً می‌توان از طریق اداره‌ی تربیت بدنی، با دادن یک دست لباس ورزشی به صورت جایزه آن هم با قرعه‌کشی حاضران، معلمان را به ورزش عمومی تشویق کرد، می‌توان حتا در آخرین روز هفته‌ی معلم آن‌ها را به نماز جمعه برد. خلاصه برای معلمان خیلی چیزها را می‌توان نوشت و گفت و انجام داد.

ولی نمی‌دانم چرا وقتی ما دست به قلم می‌شویم، نمی‌توانیم بنویسیم. یعنی می‌توان نوشت ولی ما نمی‌توانیم بنویسیم! راستش را بخواهید از سیاه‌نمایی می‌ترسیم، چشممان انگار این همه محبت که در حق معلمان و کارگران می‌شود، نمی‌بیند! انگار گوش ما این همه تعریف و تمجید که از روزِ کارگر و معلم می‌شود، نمی‌شنود!

اما این‌بار سعی کردیم، بشنویم و این همه نعمت را که از سر ‌و ‌کول معلم و کارگر می‌ریزد، به چشم حقیقت ببینیم. خدا نکند این دو طبقه – معلمان و کارگران – که جدای از پیکره‌ی جامعه نیستند از نظر معیشت در وضعیت مطلوبی نباشند. «بحمداله والمنه» ما در این دیار، از این بابت مشکلی نداریم.

ولی هر جامعه‌ای که ارزش و اعتبار این دو طبقه را بزرگ نشمارد وای به حالش می‌شود. خدا نکند «آهِ کارگر» دامن‌گیر هیچ دولت و ملتی بشود! اما حکایت معلمان، حکایت دیگری است. معلمان می‌توانند یک لنگه‌ی توسعه‌ی پایدار و ثبات اجتماعی به حساب آیند. می‌توانند هم، یک عامل ناآرامی و دگرگونی تلقی شوند. نه در کشور ما، در کشورهایی که معلمان، محور آموزش و پرورش آن کشورها، به حساب می‌آیند. یعنی نظامِ آموزشیِ محتوا محور و معلم محوری دارند.

در چنین سرزمین‌هایی اگر«پُست‌های بزرگ به آدم‌های کوچک و پُست‌های کوچک به آدم‌های بزرگ برسد.» کارکردها، غیر کارشناسی، می‌شوند. در پی این کارکردهای غیرکارشناسی، شکافِ ژرفِ دارا و ندار، رواج هنجارهای ناموزون، تبعیض، دروغ و ناراستی و… پیش خواهد آمد. در چنین جامعه‌ای ملخ‌های شک به جانِ باورهای شغلی و فرهنگی معلمان می‌افتند. این ملخ‌های شک با پاشیدن سم‌های آفت‌کش نمی‌میرند، دستورالعمل و بخش‌نامه‌پذیر نیستند، وجین هم نمی‌شوند. چنین معلمانی دیگر رسانای پیام رسمی نمی‌شوند، پیام اساسی محتوا را درک نمی‌کنند یا درک می‌کنند ولی به اجتهاد خود عمل می‌کنند، این‌گونه معلمان در چنین جامعه‌ای خود تولید کننده‌ی پیام می‌شوند و از طرفی چون معمولاً پیام‌های تولید شده، فردی هستند و ممکن است خدای ناخواسته آلوده به غرض و مرض هم باشند، چندان نمی‌توان روی آن‌ها حساب باز کرد!

ای بسا که ذهن نوآموزان و فراگیران را به دره‌های برهوت هدایت کنند. در این صورت است که برنامه‌های کلان آموزشی سترون می‌مانند. در چنین وضعیتی، خروجی تدریس محتوای آموزشی رسمی، ۱۸۰ درجه با خروجی پیش‌بینی شده، تغییر می‌کند، این درد، فراگیر می‌شود. درمان دارد؛ اما درمان آن کنترل نیست! هر چه هم سلاح پوشیده، ارعاب و تهدید صورت بگیرد، کارگر نمی‌افتد، نمی‌توان به معلمان فهماند،که: نفهمید! کاری از دست دوربین‌های مداربسته هم، برنمی‌آید. چرا که زبانِ چشم و ابروی معلمان را نمی‌توان با دوربین ِمدار بسته «ثبت و ضبط کرد.» «فاش هر کس نشود آنچه میانِ من و توست / تا اشارات نظر نامه رسانِ من و توست.»

سر آخر آن که مدیران کلان چنین کشورهایی، کار را به کاردان بسپارند و زمینه‌های بروز ملخ‌های شک در باورهای شغلی و فرهنگی معلمان را بخشکانند!

امید که هرگز جامعه‌ی ما به چنین بلای خانمان سوزی مبتلا نشود. و هماره‌ی خدا کارگران و معلمان ما از عزیزترین عناصر جامعه‌ی ما به شمار آیند!

                                                                                           منبع سیمره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 16:43  توسط علی گودرزیان  | 

معلم و کارگر و ملخ های شک

   علی گودرزیان(ع-پایدار)

«از حق نگذریم مهارکردن سیلاب استعداد انسان ها کار پر مشقت و طاقت فرسایی است.(جرج لئونارد)

این‌روزها بازار«پیامک»، در مخابرات ایران گرمِ گرم است، گوشی همراه معلمان و کارگران سرشار از پیامک‌های تبریک دوستان و آشنایان و همکاران است . پیامک‌ها، رنگارنگ‌اند، تحلیل محتوای این پیامک‌ها درحوصله‌ی گپ این یادداشت نمی‌گنجد . اما ویژگی بیشتر پیامک‌ها این است که معلمان وکارگران را درجایگاه بلندی از تقدس و پاکی و معصومیت نشانده‌اند. هر چند در میان این پیامک‌های جدی، برخی از پیامک‌ها به شکلی طنزآمیز، به وضعیت جایگاه و پایگاه معلمان و کارگران پرداخته اند. به هر حال ما نیز وظیفه‌ی خود می‌دانیم که روز جهانی کارگر و هفته آموزش و پرورش را به کارگران زحمت‌کش و معلمان فرهیخته تبریک و شاد باش بگوییم.

 واقعیت این است که برای معلمان و کارگران نوشتن - به ویژه برای معلمان- کار ساده‌ای به نظر می‌رسد! چرا که هر اهل قلمی ، اگر پیشه ی معلمی نداشته باشد؛ لااقل دست پرورده‌ی معلمان است. یعنی با معلمان زندگی کرده است ، با دغدغه‌ها ، اندیشه‌ها و دلهوله‌های آنان آشناست. به همین روی خیلی ساده می‌توان نوشت ، مثلا می‌توان نوشت که:« معلمی شغل انبیاست.»، «مثل چراغ، راهنماست.»، «بنده‌ی خوب خداست.»، «هر سخنش کیمیاست» و .... از این‌جور حرف‌های قافیه دار فراوان می‌توان برای معلمان سر هم کرد و از صبح تا شب نوشت و برایشان پیامک فرستاد و روزشان را تبریک گفت! حتی می‌توان برایشان جشن گرفت ، یعنی آن‌ها را در یکی از روزهای هفته‌ی آموزش‌و پرورش، به یک سالن آمفی تئاتر دعوت کرد به هرکدامشان یک پوشه‌ی پلاستیکی با دو برگ کاغذ A4 و یک خودکار- که روی آن نوشته: روزِ معلم گرامی باد!- داد و در عوض یکریز از ساعت 8 صبح تا اذان ظهر، برایشان سخنرانی کرد! سپس در صورت امکان به همه‌ی شان البته آن‌ها که کمی سر به راه ترند، یا به اصطلاح حرف گوش‌کن هستند، خوراک دانشجویی داد. می‌توان خیلی کارهای دیگری برای گرامی  داشت روز معلم انجام داد. مثلن می توان از طریق اداره‌ی تربیت بدنی، با دادن یک دست لباس ورزشی به صورت جایزه آن هم با قرعه‌کشی حاضران ، معلمان را به ورزش عمومی تشویق کرد، می‌توان حتی در آخرین روز هفته‌ی معلم آن‌ها را به نماز جمعه برد. خلاصه برای معلمان خیلی چیزها را می‌توان نوشت و گفت و انجام داد .

ولی نمی‌دانم چرا وقتی ما دست به قلم می‌شویم، نمی‌توانیم بنویسیم . یعنی می‌توان نوشت ولی ما نمی‌توانیم بنویسیم! راستش را بخواهید از سیاه نمایی می‌ترسیم ، چشممان انگار این همه محبت که در حق معلمان و کارگران می‌شود نمی‌بیند! انگار گوش ما این همه تعریف و تمجید که از روزِکارگر و معلم می‌شود نمی‌شنود!

اما این بار سعی کردیم، بشنویم و این همه نعمت که از سر‌و‌کول معلم و کارگر می‌ریزد را به چشم حقیقت ببینیم. خدا نکند این دو طبقه – معلمان و کارگران – که جدایی از پیکره‌ی جامعه نیستند از نظر معیشت در وضعیت مطلوبی نباشند. «بحمداله والمنه» ما در این دیار ، از این بابت مشکلی نداریم.

ولی هر جامعه‌ای که ارزش و اعتبار این دو طبقه را بزرگ نشمارد وای به حالش می‌شود . خدانکند «آهِ کارگر» دامنگیر هیچ دولت و ملتی بشود! اما حکایت معلمان، حکایت دیگری است. معلمان می توانند یک لنگه ی توسعه ی پایدار و ثبات اجتماعی به حساب آیند. می توانند هم، یک عامل ناآرامی و دگرگونی تلقی شوند. نه درکشور ما، در کشورهایی که معلمان، محورآموزش و پرورش آن کشورها، به حساب می‌آیند. یعنی نظامِ آموزشیِ محتوا محور و معلم محوری دارند.

 در چنین سرزمین هایی اگر«پُست‌های بزرگ به آدم‌های کوچک و پُست‌های کوچک به آدم‌های بزرگ برسد.» کارکردها، غیر کارشناسی، می شوند. در پی این کارکرد های غیرکارشناسی، شکافِ ژرفِ دارا و ندار ، رواج هنجارهای ناموزون، تبعیض ، دروغ و ناراستی و... پیش خواهد آمد. درچنین جامعه‌ای ملخ‌های شک به جانِ باورهای شغلی و فرهنگی معلمان می‌افتند. این ملخ‌های شک با پاشیدن سم‌های آفت‌کش نمی‌میرند ، دستورالعمل و بخشنامه پذیر نیستند، وجین هم نمی‌شوند. چنین معلمانی دیگر رسانای پیام رسمی نمی‌شوند، پیام اساسی محتوا را درک نمی‌کنند یا درک می‌کنند ولی به اجتهاد خود عمل می‌کنند، این‌گونه معلمان در چنین جامعه‌ای خود تولید کننده‌ی پیام می‌شوند و از طرفی چون معمولن پیام‌های تولید شده، فردی هستند و ممکن است خدای ناخواسته آلوده به غرض و مرض هم باشند، چندان نمی‌توان روی آنها حساب باز کرد!  ای بسا که ذهن نو آموزان و فراگیران را به دره‌های برهوت هدایت کنند. در این صورت است که برنامه‌های کلان آموزشی سترون می‌مانند. درچنین وضعیتی، خروجی تدریس محتوای آموزشی رسمی، 180 درجه با خروجی پیش بینی شده، تغییر می‌کند ، این درد، فراگیر می‌شود. درمان دارد؛ اما درمان آن کنترل نیست! هر چه هم سلاح پوشیده ، ارعاب و تهدید صورت بگیرد، کارگر نمی‌افتد، نمی‌توان به معلمان فهماند،که: نفهمید! کاری از دست دوربین های مداربسته هم، برنمی آید. چرا که زبانِ چشم و ابروی معلمان را نمی‌توان با دوربین ِمدار بسته «ثبت و ضبط کرد» . «فاش هر کس نشود آنچه میانِ من و توست / تا اشارات نظر نامه رسانِ من و توست».

سرآخر آن که مدیران کلان چنین کشورهایی، کار را به کاردان بسپارند و زمینه‌های بروز ملخ‌های شک در باورهای شغلی و فرهنگی معلمان را بخشکانند!

امید که هرگز جامعه‌ی ما با چنین بلای خانمان سوزی مبتلا نشود. و هماره ی خدا کارگران و معلمان ما از عزیزترین عناصر جامعه‌ی ما به شمار آیند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:1  توسط علی گودرزیان  | 

نوروز

نوروز حافظه ی تمدن آریایی

 

سال کهنه کم‌کم دارد باروبنجال خود را جمع می‌کند تا جای خود را به سال نو، ماه نو و جان کلام «نوروز» بدهد.آفاق را گردیده‌ام، مهربتان بگزیده‌ام / بسیار خوبان دیده‌ام، اما تو چیز دیگری» سال گذشته در آخرین شماره‌ی سیمره « نوروز را طبیب دردهای بی‌درمان ایرانیان» نامیدیم. طبیبی، حکیمی، حبیبی، که در پایان هر سال از راه می‌رسد و به آدمیان خسته و زخمی از دورنگی و ستم‌پیشگی‌ها و نامهربانی‌ها، روح و جان و توان تازه‌ای می‌بخشد. این کهنه‌ترین یادگار نوآیین، هرسال چون حکیمی نو‌اندیش برای آدمیان، از زندگی روایتی تازه می‌سازد و چون حبیبی مهربان، دل‌های شکسته را می‌نوازد و خلاصه این‌که چون طبیبی حاذق، زخم‌ها و دردهای ایرانیان را درمان می‌کند.

مباد آن روز!، که«نوروز» را یک جشن ساده بنامیم، این روزِ نو، به تنهایی یک فرهنگ و یادگار ماندگار تمدنی بزرگ است، تمدنی که در آن زندگی را در شاد بودن و شاد زیستن می‌دید.

نوروز، حافظه‌ی تمدن آریایی است، برای شناسایی و شناساندن یک ملت، با هزاران سال پیشینه‌ی درخشان، همین نوروزکافیست، در نوروز، مهربانی‌و پیوستگی، پاکیزگی‌و راستی، سبزینگی‌و شادی، عشق‌و فرزانگی، آب و آیینگی و… همه هست.  آن‌چه در آیین«نوروز» نام ونشانی ندارد، اهریمنی و پلشتی و بدی‌است، حوزه‌ی فرهنگ ایران زمین که از شبه قاره هند تا خاورمیانه گسترده شده است. سالیان سال است که به فرهنگ ستودنی خود، به ویژه نوروزِ ماندگار، می‌بالند و هرسال این روز را به یاد همه‌ی خوبی‌ها و زیبایی‌ها جشن می‌گیرند، نوروزتان پیروز، هر روزتان نوروز! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 19:42  توسط علی گودرزیان  | 

سیمای ضرغامی، وزارت حاجی بابایی را تسخیر کرد

علی گودرزیان(ع-پایدار): ظهر یک روز زمستانی وارد کلاس ۱۰۲شدم؛ ناگهان دانش‌آموزان به اشاره تخته ی سبز ِ رنگ و رو رفته را به من نشان دادند. درب کلاس از بیخ درآمده بود. زیر میزها پر شده بود از کاغذهای سوخته که بچه‌های شیفت قبل از ظهر ریخته بودند. تخته ی سبز دیواری کلاس، دیدنی بود. عکس‌های زیادی از صحنه‌های سریال “جومونگ”روی تخته چسبانده بودند. دانش‌آموزان که ته دلشان از این کار می‌خندید، گفتند:« آقا ما نبودیم ! این کار بچه‌های شیفت قبل بوده» اولین تلنگری که به ذهنم زده  شد این بود که: «آموزش و پرورش رسمی مغلوب آموزش و پروش غیر رسمی شده»  یا به تعبیری« وزارت حاجی بابایی به وسیله سیمای ضرغامی تسخیر شد.» هُری دلم ریخت؛ ممکن است دل خیلی‌ها ار این حادثه نریزد و نلرزد، برآنان ایرادی نیست؛ برای من که سال‌ها قبل این مصیبت را پیش‌بینی کرده‌ام از این که می‌بینم دغدغه‌ها و نگرانی‌هایم روز به روز دارند راست راستکی از آب در می‌آیند، حسرت می‌خورم! دلم می‌ریزد! قلبم می‌شکند! هرچی هم می‌گویند بگذاربگویند: نازک دل، زودرنج، علی غصه‌خور و … سال‌هاست که در مطبوعات و مراکز علمی فریاد می‌شود که مسیر حرکت آموزش و پرورش ایران شفاف و روشن نیست و اگر هم روشن است با اهداف جهانی هم‌خوانی ندارد و اگر هم دارد ابزار رسیدن به این اهداف مناسب نیست. حالا کو گوش شنوا؟

امروز آموزش و پرورش غیررسمی، آموزش و پرورش رسمی را از نفس انداخته است، ماهواره‌ها ، اینترنت، تلفن‌های همراه، از یک‌سو و تلویزیون که خود به تنهایی یکی از تأثیرگذارترین رسانه، در عرصه‌ی آموزش و پرورش غیررسمی است، از سوی دیگر، چیزی برای آموزش و پرورش رسمی باقی نگذاشته است.

سال‌هاست که سیمای جناب ضرغامی، یک روز در این مملکت  تب چینی  راه می‌اندازد!  روزی تب کره‌ای! یک‌روز ما را آمریکایی می‌رقصاند، روزی دیگر آلمانی! یک روزعربی می گریاندمان روزی دیگرهندی!  جناب ضرغامی مگر خود از فرزندان نژاده‌ی این ملت نیست؟ چرا اجازه می‌دهد ذهن و زبان نونهالان و بچه‌های این مرز و بوم  اسیر افسانه‌های  توخالی کره‌ای  شوند؟ آیا آقای ضرغامی می‌داند که سریال های جومونگ نوعی رونوشت ناشیانه و ناقص از داستان‌های ملی ایرانیان است.

جناب ضرغامی اگر برای عملکرد خود توجیه منطقی دارد می‌تواند توضیح دهد. ما نیز حق خود می‌دانیم از امپراتور رسانه‌ی به اصطلاح ملی ضرغامی بپرسیم چرا در فیلم‌های پرهزینه‌ی ایشان که اغلب غیرکارشناسی نیز می‌باشند، نشانی از انگاره‌ها و عناصر فرهنگی اصیل ایرانی نیست؟ کافی است برای غیرکارشناسی بودن به این نکته اشاره نماییم که سال‌هاست در همین تلویزیون خودمان در باره‌ی طفلان حضرت مسلم ابن عقیل فیلم ساخته شد و پخش شد؛ ما همه گریستیم!! ولی امسال در سریال مختارنامه هیچ حرفی از طفلان مسلم به میان نیامد و نویسنده‌ی فیلم‌نامه(جناب بیرانوند) در توضیح این قسمت اظهار داشت که: «سندی قاطع در مورد وجود طفلان مسلم موجود نیست.»

چرا سیمای ایران به عنوان تأثیرگذارترین نهاد آموزشی غیررسمی صدها سریال با فرهنگ و لباس غیرایرانی تهیه می‌کند و حاضر نیست این سریال‌ها را با درون‌مایه‌ی ‌ فرهنگ ایرانی بسازد؟

چرا دانش‌آموزان و نونهالان ما به جای این تصاویر کره‌ای که جز نوعی خشونت چیزی برای عرضه ندارند نباید از تصاویر پهلوانان و قهرمانان نامی ایرانی در ذهن و زبان خود داشته باشند؟ رستم جهان پهلوانی که دار و ندار خود را فدای نام ایران نمود. اسفندیار نماد ونشانی از جوانان بلند همت، نام‌آور  ومیهن دوست ، سیاوش اسطوره‌ی پاکی، عصمت و نژادگی و زیبایی، کتایون بانوی احساس و عواطف بلند انسانی،گیو مرد میدان‌های نبرد با دشمنان و اهریمنان میهن، گودرز پاسبان و مرزبان راستین ایران زمین، سهراب، نماد جوان جویای نام و قلب پاک و آکنده از مهرِ پدر، سیندخت بانوی خرد و اندیشه و …

دریغا و دردا و شگفتا که ذهن دانش‌آموزان این مرز و بوم از این انگاره‌ها و از این نشانه‌ها و نمادها عالی و انسانی بی مانند، خالی است و پر شده از دستاوردهای سلیقه‌ای سیمای ملی که برای پایایی ملت ایران از زهر مار کشنده‌تراست.

زمام امور به دست ضرغامی افتاده‌است تا هر جورکه می‌خواهد ما را برقصاند. هر طوری که می خواهد به تصویرمان بکشد. ما رابا درد های نگفتنی پوساند و می‌خواهد بچه‌هایمان را به دره‌های پریشانی رهنمون کند.

تب چینی و تب کره‌ای راه می‌اندازد و چیزی که در این میان راهی به کوره راهی  نمی‌برد ایران و فرهنگ و هویت ایرانی است. انگار همه‌ی این مردمان نژاده و اصیل نمی‌دانند که ایرانی‌اند و از نژاد گیو و گودرز و رستم‌اند. جناب ضرغامی نمی‌داند تا همین ۴۰ سال پیش قبل از این که تلویزیون قدم نامبارک خود را به خانه‌ها بگذارد خانواده‌های ایرانی در شب سهرابکشان دستمال‌ها را به یاد خون بی‌گناه سهراب خیس می‌کردند و به آیین مردانگی و مرام میهن دوستی ایرانیان پیشین خود عشق می ورزیدند.

امروز آموزش و پروش رسمی با این ابزارهای زوار در رفته، کهنه و ناکارآمد، توان رویارویی با آموزش و پرورش غیررسمی را ندارد و هر گز نمی تواند در برابر موج های کره ای و چینی و هندی سیمای ضرغامی ایستادگی کند.

هرچند در ناکارآمدی آموزش و پرورش غیر رسمی سخن های زیادی می توان گفت اما در افسار گسیختگی نهادهای آموزش و پرورش غیر رسمی نیز نباید شک کرد. آموزش و پرورش نمی تواند با ابزار آموزشی قدیمی گچ و تخته و صدای ناهنجار معلمان خسته ازدوندگی و روز مرگی و محتوای عقب مانده ی کتاب های درسی معجزه نماید. نمی تواند تاثیر گذار باشد. توان رویارویی، با نهادهای آموزشی غیر رسمی که کارشان کارشناسی نیست ندارد.

برای همین است که روز به روز خانواده‌ها شاهد کم شده شوق و شور نو نهالان برای رفتن به مدرسه و طغیان نفرت نوجوانان از مراکز آموزش‌اند.

برای همین است که زنگ تفریح و زنگ تعطیلی مدارس که به صدا در می‌آید کلاس‌ها منفجر می‌شوند و دانش‌آموزان انگار از زندان اوین مرخص می‌شوند.

بگذار دست روی دست بگذاریم و ببینیم که چه‌سان آموزش و پرورش تسخیر موج‌های کره‌ای و چینی سیمای ملی می‌شود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 0:45  توسط علی گودرزیان  | 

هفته‌ی پژوهش و آموزش و پرورش

…آیا در شتر نمی‌نگرند که چگونه بدیع آفریده شده است؟ و نیز به آسمان که چگونه برافراشته شده است؟ ونیز به کوه ها که چگونه برقرار شده‌اند؟ ونیز به زمین که چگونه گسترده شده است؟(غاشیه آیه‌های ۱۷تا۲۰)نگاه کنید، بیندیشید، تفکر کنید به این، به آن به همه!  این پیام‌های روشن وحی خداست. اندیشیدن، نه تنها به شتر، به کوه، به آسمان، به همه چیز. اگر قرآن را «فصل الخطاب» خود بگیریم باید این نکته را به ذهن و زبان خود بسپاریم که اندیشیدن و اندیشه‌ورز بودن، بالاترین ارزش بشریت به شمار می‌آید. برای همین است که پیغمبر ما«یک ساعت تفکر را بالاتر از ۶۰ سال عبادت می‌داند.» 

 پرسش از اندیشه می‌زاید و پرسشگری آغاز دانایی است. بر اساس مثل مشهور« پرسیدن عیب نیست و ندانستن عیب است.»چقدر بد است که ما پرسش کننده را نادان بدانیم. بهتر است این سخن را آویزه‌ی گوش خود کنیم که: هر پرسش نشانه‌ی یک درجه آگاهی بیش‌تراست. نادان کسی است که پرسش ندارد! آن کس که در هیچ چیز اندیشه نمی‌کند، هرگز با پرسشی روبه‌رو نمی‌شود! اندیشه، مادرِ پرسش است و پرسش آغاز پژوهش.

در آستانه‌ی هفته‌ی پژوهش هستیم، در نظر داشتیم قلم را بر محور وضعیت پژوهش محض در این دیار بگریانیم اما بر اساس اولویت‌هایی که در ذهن خود طبقه‌بندی شده داریم برآن شدیم تا بحث پژوهش و میانه‌ی آن را با برنامه‌های آموزش و پرورش پی‌گیری نماییم.

سال‌ها پیش در وارسیِ یکی از آموزشگاه‌های منطقه‌ی سپید دشت، متوجه شدیم که معلم پایه‌ی دوم دوره‌ی ابتدایی موضوعی را برای پژوهش به دانش‌آموزان داده بود که انجام آن از هر جهت خارج از توان دانش‌آموزان ارزیابی می‌شد. به آموزگار- خدا بیامرزادش- عرض کردیم: این موضوع تحقیق شما اگرچه موضوع مقدسی است اما خارج از توان ذهنی دانش آموزان است، بهتراست به دانش‌آموزان دوره‌ی ابتدایی به ویژه پایه‌های اول و دوم موضوعات حسی داد. مثلاً گفت: که تفاوت بین برگ چنار و برگ بلوط را بنویسید! یا تفاوت‌ها و شباهت‌های بین رودخانه و جویبار را بنویسید! بگذریم از آن که آن آموزگار محترم آسمان و ریسمان را به هم بافته بود و از شش جهت برای ما طومار نوشته بود که فلانی مخالف تحقیق است!! اماآن وارسی خالی از فایده نبود و متوجه شدیم در آن سال -که به سال پژوهش نام‌گذاری شده بود- برنامه‌ریزان آموزشی از یک طرف و معلمان محترم از سوی دیگر، در باره‌ی پژوهش و پژوهشگر به یک درک و فهم مشترک نرسیده‌اند! آن‌چه در ذهن تصمیم سازان و تصمیم‌گیران آموزشی در قالب بخش‌نامه تبلور می‌یافت هرگز با ذهنیت معلمان سنخیت تمام نمی‌یافت. هنوز که هنوز است این دغدغه ما را رها ننموده‌است و این نقص در فرآیند آموزشی ما بسیار روشن و ملموس وجود دارد.

برنامه‌ریزان کلان آموزشی از سال‌ها قبل تلاش‌های زیادی نمودند تا آموزش و پرورش را به سمت پژوهش‌محوری با فعالیت‌محوری بکشانند، نمود این فعالیت‌ها و تلاش‌ها را می‌توان در کتاب‌های بخوانیم و بنویسیم دوره‌ی ابتدایی مشاهده کرد، اما از آن جهت که هم‌کاران فرهنگی و معلمان گرانسنگ به درک درستی از پژوهش نرسیده‌اند یا به تعبیری در خصوص پژوهش و چیستی و هویت آن و ضرورت و اهمیت آن به یک درک مشترک یا هم‌فهمی کلی نرسیده‌اند  ادامه از صفحه‌ی اول: باز این کتاب‌ها به عنوان سرفصل‌هایی تقریباً خوب نتوانسته‌است «گره از کار فروبسته‌ی ما بگشاید» و بحث پژوهش به شکلی جدی در آموزشگاه‌ها پی‌گیری شود.

نگاه ما به این پدیده و معضل آموزشی یک نگاه فرآیندی است. یعنی باورمندیم عوامل بسیاری در این میانه تأثیرگذارند، عوامل تاریخی، فرهنگی، سیاسی حتا اقتصادی هر کدام به نسبتی در نبود رویه‌ی اندیشه‌ورز بودن یا نبودن جامعه‌ی ما به ویژه نظام آموزشی ما می‌تواند تأثیرگذار باشند. ما در این مقال کوتاه مجال پرداختن تمام به این موضوع را نداریم تنها می‌توانیم به یکی دو نکته اشاره نماییم:

یکم: «پژوهش» در آموزش و پرورش هنوز به شکلی روشن تعریف نشده‌است. یا به تعبیری درست‌تر هنوز تعریف جامع و مانعی ندارد. در باب «پژوهش» البته کتاب‌های زیادی نوشته شده‌است، اما در تمام این کتاب‌ها بحثی به نام « پژوهش کودک و نوجوان» مطرح نشده‌است. دانش‌آموزان یا به تعبیری اعضای جامعه‌ی آموزش و پرورش، در حوزه‌ی سنی «کودک و نوجوان» طبقه‌بندی می‌شوند. در هیچ‌کتابی بحث «پژوهش» با «پژوهش کودک و نوجوان» جدا نشده‌است، همان‌گونه که در دیگر حوزه‌های دانش، « موسیقی کودک»، «شعر کودک»، «ادبیات کودک»، «کتاب کودک» و … داریم. اگر درک درستی از پژوهش و ادبیات آن داشته باشیم باید بپذیریم که باید بحث «پژوهش کودک و نوجوان» را نیز از بحث پژوهش محض جدا کنیم. 

«پژوهش کودک و نوجوان» قواعد و ضوابط و چارچوبه‌های ویژه‌ی خود را دارد، زاویه‌ی دید، سوژه‌یابی، شیوه‌های کندوکاو، در«پژوهش کودک و نوجوان» خیلی روشن با پژوهش بزرگ‌سالان تفاوت اساسی دارد. اولین اقدام آموزش و پرورش این است که شیوه‌نامه‌ی  «پژوهش کودک و نوجوان» را به شکلی روشن و منطبق بر ادبیات کودک و نوجوان تدوین نماید. در پژوهش کودک و نوجوان‌محور بر این باشد که چشم و حواس دانش‌آموزان را به زیست محیط خود گره بزنند، تا دانش‌آموزان یا به تعبیر علمی‌تری « فراگیران» به آسانی از کنار پدیده‌های زیست محیط خود نگذرند، به هر چیز دقت کنند، ببینند، بیندیشند، بشنوند و از چیستی و هستی آن پرسش کنند.

پژوهشگری نیازمند تجهیزات و امکانات نیست، یک نوع تکنولوژی فکری است، بدون میکروسکوب، رایانه و تلسکوب و… هم  می‌توان دانش آموزان را پژوهشگر نمود، باید روح جست‌وجوگری و کندوکاو را در دانش‌آموزان پروراند. یعنی به جای این که در درس تاریخ محل تولد آقامحمدخان قاجار را از دانش‌آموزان بخواهیم! بهتراست از آنان بخواهیم علت پیدایش شخصیت آقامحمدخان را پیگیری کنند، به جای این که بخواهیم در درس علوم تجربی «میعان» را تعریف کنند از آنان بخواهیم با یک کتری آب و چراغ خوراک‌پز«آب مقطر» تهیه نمایند و… دانش‌آموزان را وادار کنیم تا در مورد حوادث یک‌صد ساله زیست محیط خود پژوهش کنند، نیاکان خود را بشناسند در آداب و رسم و رسوم نیاکان خود پژوهش کنند! تیره، طایفه، و… را بشناسند! از ضرورت‌های طایفه‌گرایی و پیامدهای ناگوار آن بنویسند! از کوه، تپه، دره و… میانه‌ی این‌ها با اخلاق آدمیان بنویسند!  از رود از آب از چشمه و میانه‌ی آن‌ها با مردم بنویسند!

سرآخر این که تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران آموزش و پرورش قبل از هرگونه صدور بخش‌نامه و فرمان جمع‌آوری تحقیقات دانش‌آموزی بهتر است نوع نگاه و نگرش خود به «پژوهش» را تغییر داده و در این باره تلاش نمایند تا با معلمان یا به تعبیری مجریان بخش‌نامه‌ها به یک نوع هم‌فهمی و درک مشترک برسند.

دوم: این واقعیت تلخ را باید پذیرفت که هنوز بیش‌تر معلمان، به عنوان رهبران آموزشی، در باب «پژوهش کودک» به فهم مشترکی نرسیده‌اند. از همه بدتر هرگز از خود پرسیده‌ایم که چند درصد از معلمان پژوهشگرند؟ چند درصد از معلمان اهل کندوکاو هستند؟پرسش دارند؟ پرسشگرند؟ کتاب می‌خوانند؟ روزنامه می‌خرند…؟!

معلم پژوهشگر است که دانش‌آموز پژوهشگر می‌سازد. هیچ‌دانش‌آموز پژوهشگری هنر خود را مدیون معلمانی نمی‌داند که در طول عمر خود یک کتاب درست و حسابی نخوانده‌اند! راستی چرا خود را به خواب خرگوشی بزنیم؟ کیست در این دور و زمانه که نمی‌داند، هنوز درصد زیادی از معلمان ما دغدغه‌ی اصلی آن‌ها کیفیت تدریس نیست و به تدریس به عنوان رفع تکلیف نگاه می‌کنند!!؟ وقتی نظام آموزشی‌ما چنان مریض و ملالت‌بار و غیرفعال و ناکارآمد است که یک معلم با اطلاعات کهنه‌ی ۲۰ سال پیش تربیت معلم هنوز می‌تواند سرکلاس، گلیم خود را به آسانی از آب بیرون بکشد ضرورتی ندارد خود را به زحمت بیندازد و کتاب بخواند؟ ضرورتی ندارد در خانه‌ی خود، کتابخانه تهیه کند ؟ ضرورتی ندارد روزنامه و کتاب بخواند؟ البته که نظام آموزشی کتاب‌محور ما تحفه‌ای جز این نمی‌تواند داشته باشد!  این کتاب‌های درسی یا سیاست «کتاب‌محوری» در آموزش و پرورش دمار از روزگار معلمان در آورده‌است! ذهن معلمان را چارتخته نموده‌است و خلاقیت را از آن‌ها گرفته است! با وجود کتاب‌های درسی، معلم جایی برای تفکر ندارد! در کتاب‌های درسی محتوا آماده، پرسش آماده، عناوین آماده‌است و معلم هم ….. در کلاس تشریف می‌آورند و بس!

از همه چیز بگذریم مگر معلم از دست نیاز های اولیه‌ی خود فارغ شده است تا به دغدغه‌های آموزشی بپردازد! در نظام ما، آموزش و پرورش محور توسعه نیست! برای همین است که معلمان در این نظام دغدغه‌ی نان ومسکن دارند صبح تا شام در بند برآوردن نیازهای مازلویی خودهستند! 

در چنین نظام آموزشی، معلم فرصتی برای اندیشیدن و آفرینش و انشا نخواهد داشت و او وظیفه دارد که اطلاعات مرده و قدیمی و بی‌اعتبار کتاب‌های درسی را به زور در ذهن دانش‌آموزان بتپاند و دانش‌آموزان را به عنوان یک سطل آشغال به رسمیت بشناسد.

نظام آموزشی ما برای تقویت روحیه پژوهشگری معلمان هیچ برنامه‌ی حساب شده و دارای اعتبار روایی نداشته، ندارد و نخواهد داشت. زیرا اساسن آموزش و پرورش ما یک آموزش و پرورش غیرکارآمد است. تعریف درستی از انسان مدرن ندارد و نیازهای انسان مدرن را نمی‌شناسد و دنیای انسان مدرن را نمی‌پذیرد و هنوز معتقد است وظیفه آموزش و پرورش انتقال میراث گذشتگان به آیندگان است حال آن که این تعریف می‌تواند یکی از وظایف آموزش و پرورش باشد نه همه‌ی آن، در چنین وضعیتی وظیفه آموزش و پرورش با ساختن یک فیلم تاریخی که گذشتگان را به آیندگان می‌نمایاند، تمام می‌شود.

صاحب نظران باور دارند که دنیای فرامدرن از هرنظر با روزگار ما متفاوت است زندگی در دنیای فرامدرن ساز وکار خاص خود را می‌خواهد آنان باور دارند که هرکس که می‌خواهد در دنیای فردا زندگی آبرومندی داشته باشد ناگذیر است سه ویژگی اساسی را داشته باشد:

۱- قدرت پیوندیابی: چون در آینده تحرکات انسان‌ها بسیار زیاد می‌شود و شخص ممکن است به ضرورت تغییر شغل هر شش ماه جایی زندگی کند ناگزیر از مهارت دوست یابی یا به تعبیر درست داشتن یک روابط عمومی خوب است و آن کس که نتواند در کوتاه ترین مدت با همنوع خود ارتباط برقرار کند از قافله جا می‌ماند و…

۲- قدرت گزینش: دنیای فرامدرن تنوع زیادی دارد فرهنگ‌های متنوع زیادی به جامعه عرضه می‌شود. انسان فرامدرن فردا باید آن‌قدر قوی باشد و آن‌قدر به داشته‌های فرهنگی خود و دنیا آگاه باشد که بتواند از میان همه‌ی فرهنگ‌ها آن دسته از هنجارها که به باورها و نگاه و نگرش‌های اصیل او نزدیک است گزینش نماید و…

۳- قدرت یادگیری: یادگیری یک مهارت است استعداد خدادادی نیست یک مهارت اکتسابی است آدم باید یاد بگیرد که یاد بگیرد. این نکته‌ی جدید و قابل تأملی است صاحب نظران باورمندند کسی می‌تواند در دنیای فرامدرنِ فردا، زندگی پذیرفته‌ای داشته باشد که بتواند زود یاد بگیرد و به مهارت یادگیری رسیده باشد.

راستی در چنین حالتی با این نظام آموزشی «کتاب محور»، ما و بچه‌هایمان در کجای دنیای فرامدرنِ فردا قرار می‌گیریم؟

   منبع : سیمره

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:20  توسط علی گودرزیان  | 

نوروز

علي گودرزيان: در پس هزاره‌های خونین، هزاره‌های رنجبار. هزاره‌های زجرآور، هزاره‌های سوگ، هزاره‌های حمله‌های خانمان‌سوز، کشتارهای جمعی قومی و مذهبی، تاخت و تازهای بیگانگان و انیران از بومیان دیوسارگرفته تا تورانیان و رومیان، اعراب و مغولان و… این نوروز است که هماره چون دماوند سربلند مانده‌است و این جغرافیای پر حادثه را روز از نو و روزی از نو می‌نوازد و اشک از چشمان ترش می‌ستُرُد و دستی به زیر شانه‌های شکسته‌اش می‌زند و دوباره برای این پیکر نیمه‌جان سرود زندگی می‌خواند.

اگر نوروز نبود کدام طبیب با کدام دارو، هزاره‌های زخم سینه‌سوز ایرانیان را درمان می‌نمود؟ هرگاه به پشت سر خود، نگاه می‌افکنیم با همه‌ی شکوهمندی تاریخ ایران زمین، به صحنه‌های هولناکی می‌رسیم که هنوز پس از گذشت هزاره‌ها، انگار غمی ترس‌آور بر گرداگرد قلبمان چنگ، مي‌اندازد و به مصداق این تک بیت که:

«خیال خم آورد بی وه پَژاره   

بی وَه ژُنِ سَرد دای اِی گلاره»

«خیال پَر می‌زند و می‌رود و با خود غم بزرگی می‌آورد، غمی فراگیر که مثل خوره در جان آدمی می‌افتد، غمی که تمام وجود انسان را از نوک سر تا ناخن پای مانند درد سرد و سنگین زایمان زنان، فرا می‌گیرد و سپس یک‌جا جمع می‌شود و در چشمان حلقه می‌زند به قطره‌های اشک بدل می‌شود.» چنین است که هر انسانی که دلش برای ایران می‌تپد با نگاه به این صحنه‌های ترس‌آور تاریخ اجدادمان، بغض بر گلويش چنگ مي‌اندازد، هوس مي‌كند با صدای بلند گریه کند.

صحبت از نوروز است و نمی‌دانم چرا چنین زبانم گرفته است و بغضم ورم کرده‌است.

از بس که بلور استخوانم درد است

هرجا که نگاه می‌دوانم درد است

گفتم غزلی سُرایم و بگریزم

دیدم غزل از سر زبانم درد است

البته خاص این روز نیست هر بار که به تاریخ، نگاه می‌کنم با همه‌ی افتخاراتی که داشته‌ایم دلم به حال روزگار پر نشیب و فراز اجدادمان می‌سوزد!

انگار تمام رنج و شكنجه و آوارگي اجدادم هنگامه‌هاي هجوم بيگانگان ترك و عرب و خودي و ناخودي روي شانه‌هايم سنگيني مي‌كند. صحبت از نوروز است طبیب دردهای بی‌درمان ایرانیان، غم‌گساری که هر ساله پس از هزاره‌های زخم، از راه می‌رسد و به تنهایی تمام زخم‌های مردم زجر کشیده را مرهم می‌گذارد.

«نوروز» خود به تنهایی یک فرهنگ یک تاریخ و یک دایره‌المعارف» است. در نوروز آراستگی و پاکیزگی، زایش و رویش، شادی و مهربانی، ترحم و دل‌سوزی، صله رحم و دل‌نوازی، نماز و نیایش، دید و بازدید، هدیه و بخشش و… همه حضور دارند.

 نوروز، دار و ندار ایرانیان پاک‌اندیش است درهزاره‌های تاریخ، بارها ایران زیر پای اسبان متجاوزان لگدمال شده‌است. جان و مالش به تاراج رفته است. شگفتا! این نوروز، این میراث ماندگار را نتوانستند نیست و نابود کنند و اين سفیر تاریخ و فرهنگ ایرانیان، هر بار حیاتی تازه به پیکر لگدمال شده‌ی ایران زمین دميد و به آن جان بخشيد!

 این میراث ماندگار در طول تاریخ چه‌ها که نکرد… آن‌جا که اسکندر مقدونی با دلی پر از کینه‌ی لشكرکشي‌های شاه شاهان داریوش و خشایارشاه بزرگ بر سرزمين ایران تاخت و بسیار هدفمند آمده بود تا نام و نشان ایران و ایرانی را براندازد، شگفتا!«توانست تنها از ثروت بزرگ و خیره کننده‌ی پایتخت زمستانی هخامنشي تمام سربازان و مردم شهرهای خود را ثروتمند کند و شهر پرسپولیس که به گواه تاريخ‌نويسان«در زیر آفتاب شهری ثروتمندتر از آن نبود» با شعله‌های فروزان کنیه‌ی دیرینه‌ي خویش به آتش بکشد و از سرزمین آريايي تلی از خاک بسازد. اما نتوانست روح ايراني را كه در نوروز تبلور يافته بود، نابود سازد چنين شد كه  پس از اين مصيبت گران‌بار، «نوروز» از افق بهاري برآمد و به عنوان تنها میراث ماندگار ایرانیان به ایران و ایرانی، زندگی دوباره بخشید!

سال‌هاي زيادي از فتنه‌ي خانه‌برانداز اسكندر گذشت و گذشت تا ايرانيان بر مدار آرامش بناي تمدن جديدي نهادند.كاخ كسرا و فرش هزارنقش ساسانيان نشاني از فراز قدرت و هنر تمدن ايرانيان پس از آن فرود سنگين بود كه با هجوم اعراب دوباره ويران و پاره پاره شد. اعراب آمدند و آنان نیز که زخم سالیان باج‌گزاری به ایرانیان در سینه‌هایشان دُمل شده‌بود بر ایران هجوم آورند و به بهانه مقدس نشر اسلام، در ایران کسب غنیمت نمودند، ملک و ضیاع به هم زدند و سال‌ها خود را به «شکار، زن و شراب» سرگرم کردند. در طول دویست سال تمام جان و مال و ناموس و حیثیت ایرانیان را حلال خود دانستند و غرور و فرهنگ و زبان و تاریخ ایرانیان را به سخره گرفتند و لگدمال کردند.

دويست سال از اين ميانه گذشت تا ماهيت واقعي آنان بر مردم آشكار شد ومردم رميده از دست خوي درندگي آنان، هنر و تاريخ و زبان خود را يافتند و آنان را «ديو و اهريمن» ناميدند و سرِ آخر همان اعراب مهاجم نوروز ستيز، در نوروز ایرانیان خلاصه شدند! به شکلی که وحشی‌ترین حکم‌رانان اموي نوروز را به ایرانیان خجسته می‌گفتند. نوروز بود که فردوسی را از نه‌توی دهقانی خود بیرون کشید و کاخ بلندی بنا کرد تا ایرانیان بر آن چنگ اندازند و هزار سال مثل زنجیر پولادین به هم پیوسته شوند.

امويان سرها بريدند خون‌ها ريختند جنايت ها كردند به نام كتابي كه خود نمي دانستند كه چيست آن‌ها براي ايران باخود فرهنگ عصبيت عرب و زبان عربي آوردند ما ايرانيان بوديم كه به معارف بلند قرآني دست يافتيم و آنان را با منطق قرآني محكوم به سكوت كرديم! امويان رفتند عباسيان با شعاري مردم فريبانه آمدند و ديري نپاييد با دست نشانده‌هاي خود هزاران حسنك وزير را به دار آويختند و در طول ۴۰۰ سال به روش‌هاي مختلف جان آدميان انديشمند ايراني را مي‌گرفتند. دريغا! كه حكومت‌هاي مستقل ايرانيان باج‌گزاري به اعراب را وظيفه‌ي خود مي‌دانستند و از طرفي خليفه‌هاي نوروزستيز عرب بعدها نوروز را «وجه المصالحه» قرار دادند تا از اين طريق خراج‌هاي سنگين به نام نوروزانه يا«عيدي» از ايرانيان پاك دل دريافت كنند.

محمود غزنوی آمد و با تصميم جنون‌آمیز خود در آخرین سال‌های عمرش ایرانیان را به جان هم انداخت ایرانیان یا «پدری» شدند (هواداران سلطان محمد) یا «پسري» (هواداران سلطان مسعود) ايرانيان دركوي و برزن و شهر و دهات بر روی هم خنجر کشیدند و با برسش این که: «پدری» هستی يا «پسري»؟ هر ایرانی تنها ۵۰ درصد شانس زندگی داشت! بستگی به این داشت که پرسش کننده خود چه مي‌انديشيد! اگر خلاف مرام پرسشگر جواب مي‌دادند تیغ از پهلویشان گذر می‌کرد. جان‌گدازتر آن که مردم حق نداشتند بگویند:«نه پدری و نه پسری!» خون‌های زیادی به این بهانه کثیف بر زمین ریخت تا سلطان محمد به زندان افتاد. آسياب‌هاي خوني از كار افتادند!

این درد خانمان سوز در سراسر ایران به ویژه ری و غزنه و… هزاران نفر از اجداد ما را به خاک و خون کشید، اين غم بزرگ باز با حضور غم‌گسار« نوروز»كوچك شد. «نوروز»کنیه‌ها و بغض‌ها را به مهربانی و نوع دوستی بدل کرد و زخم ایرانیان را التیام بخشید!

اما باز، تازه‌تر از تازه‌تري رسيد، علاالدین محمد خوارزمشاه،«کور از شدت غرور و داشتن مشاورهایی نادان و ناهنجار، همه چیز را به هم ریخت، این پیکر خودخواهی «عرب - ترک»، دیو و ویرانگری چون چنگیزخان را در برابر ایرانیان برانگیخت. خوارزم‌شاه تازه به دوران رسیده‌ای که ميراث‌دار نام و نشان ایران اسطوره‌ای شده بود» خشمگين از این که خان مغول در نامه‌ای دوستانه او را«پسر»-لفظي دوستانه از جانب مغولان- نامیده و او آن را درک نکرده و توهين به خود تلقی کرده‌بود. دستور داد تا عواملش يك‌صد بازرگان مغولی بي‌گناه را سر بریدند.

دریغا که آن وحشی دیوسیرت و بربرِ نامسلمان، تصميم گرفت تا به دفاع از حقوق خود با ایرانیان بجنگد و سوگند یاد کرد«به این مسلمانانی که به شهرهای دل‌پذیر و زیبا و به شاعران خود می‌نازند ولی به قول و تعهد انسانی و اسلامی خیانت کرده بوند درس اخلاق بیاموزد. (چنگیزخان مغول، موريس پرشرون) مغولان«آمدند و سوختند وکشتند و خوردند و بردند و رفتند» نه به کبیر رحم کردند و نه به صغیر، نه کودک را شناختند و نه پیر، از هر شهر و ده، «کله منار» ساختند، این بدسگالان بداندیش هزاران هزار انسان بی‌گناه ایرانی را از دم تیغ خود گذراندند و تاریک‌ترین لحظه‌های تاریخی ایران را رقم زدند و بر پیشانی ایرانیان داغ شکست و مغلوبی نهادند اما باز از پي این همه درد و رنج و مصیبت، نوروز، هر سال از راه می‌رسید و غم‌خوار و سوگوار مردم ستم کشیده از دست هجوم نامردمان می‌شد و دیری نپایید مغولان نامردم، خوي آدمي گرفتند و اندک اندک در نوروز ایرانیان خلاصه شدند. هنوز زخم تیغ چنگیز التیام نیافته بود که تیمور لنگ از راه رسید او خود را مسلمان راستین می‌دانست، حافظ قرآن و غیر از مرام خود را قرمطی می‌پنداشت. آمد و جنگ «مذهب علیه مذهب» را بياغازيد از خون مسلمانان به تهمت قرمطی بودن آسياب راه انداخت، از سرهاي بريده‌ي ایرانیان بدشانس، کوهواره‌ها ساخت.

در مدت زمانی کوتاه سراسر خاک ایران را درنوردید و همه‌ي ایرانیان را به عزای عزیزانشان نشاند هیچ خانه‌ای بی‌عزادار نماند این هیولای بدانديش از خون مردم ایران به قصد قربت وضو ساخت، او که کوس خداگونگی، مي‌زد، اهریمنانه و ابلیس‌وار و شیطان‌صفت خون ریخت، این آسیاب گشت و گشت تا نوروز غم‌گسار مردم از راه رسید تیمور و نسل تیموریان در نوروز ایرانیان خلاصه شدند آنان که دیروز مسجدها را آتش می‌زدند. واپسینانشان گوهرشادها، ساختند و شعرها سرودند و موسیقی‌ها نواختند.

 بعد از آن تاریخ، ایران بارها بر مدار خشونت چرخید و بارها سلاطین و حاکمان بر خلق سزاوار و رنج کشیده‌ی ایرانیان سخت گرفتند، کشتند، زندانی کردند اما همیشه این جنگل سرسبز، راست قامت‌تر از گذشته ایستاد و در برابر بادهای بنیان‌کن، تن به شکست نداد.

داستان ترکان و خونریزی آنان از غزنویان گرفته تا سلجوقیان و خوارزمشاهیان تا برسد به صفویان و قاجاریان و … خود فصل غمگینی از تاریخ ایران است تنها حکایت سفاکی و خونریزی، خواجه‌ي تاجدار قاجار و یک‌صد و پنجاه هزار چشم از حدقه بیرون آمده‌ی مردم کرمان، کافی است تا هر ایرانی در این سوگ، بگرید و قلبش از درد بمیرد، حاتم بخشي لطف‌علی خان قاجار و هراج خاک و آب و جان ایرانیان به روس‌هاي «دو دره باز» که این روزها برادر تنی ما شده‌اند! کافی است تا بدانیم مردان و زنان ما در آن روزگار، از دست بی لیاقتی این زمام دار نابخرد چگونه «دق مرگ» شدند و رنج کشیدند اما نوروز باز این طبیب دردهای بی‌درمان ایرانیان آمد و بر دردی که مرهم ندارد مرهم گذاشت و غم‌گسار آنان شد.

راستي كه هر بار پس از فرودي جانسوز، «نوروز»، روایتگر خوبی‌ها و دوستی‌ها و غم‌گساری‌ها، یادگار مردان و زنان پیشین این سرزمین، از راه رسید و از مردم خسته از نیرنگ و ریا و تزویر و جنگ و خشونت، دل‌جویی کرد و درگوش آنان سرود رهایی و آزادگی و شادی و آزادی خواند. ما ایرانیان سزاوار می‌دانیم که از این «میراث گران‌بها» پاسبانی کنیم! چه می‌گویم! خدایا! این نوروز بوده‌است که در هزاره‌های بی کس و کاری ایرانیان، از ما پاسبانی کرده‌است و «میراث ماندگار»ما، بوده و هست و خواهد بود!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:23  توسط علی گودرزیان  | 

 

واگذاري مسؤوليت سرويس «رفت و برگشت» دانش‌آموزان

دوره‌ي ابتدايي به رانندگان خانم!

نكته‌ي اول: نشانه‌هاي پيشرفت در معاونت متوسطه‌ي سازمان براي يك منتقد هيچ چيز بهتر از آن نيست كه وقتي مي‌خواهد بنويسد جانب انصاف را نگه دارد يا«عيب مي جمله بگويد هنرش نيز بگويد». چندي پيش در ماه‌نامه‌ي «چشم‌انداز» سازمان آموزش و پرورش استان، شماره چهارم آذرماه، ديدم و خواندم كه محمدجعفر لرستاني معاونت آموزش و پرورش متوسطه خبرداده بود كه براساس گزارش سازمان سنجش كل كشور، درباره‌ي رتبه‌هاي زير ۱۰۰۰كنكور سراسري۸۸، استان لرستان در بين ۳۱ استان كشور از رتبه‌ي بيست و هفتم به رتبه‌ي بيست و پنجم رسيده‌است و هم‌چنين در جايي ديگر، خبر از موفقيت‌هايي در حوزه‌ي گروه‌هاي آموزشي متوسطه داده بود. براي آناني كه دستي دركار و بار آموزش و پرورش دارند و از«فرآيند محور» بودن پيشرفت در اين نهاد با خبرند، اين ميزان پيشرفت را قابل قبول و يك گام به جلو مي‌دانند. پاسخ به اين پرسش كه:«به هرحال چرا استان لرستان بايد بيست و پنجمين استان كشور باشد؟» به اين مقاله ربطي ندارد و شايد در بزنگاهي ديگر به آن پرداخته شود. ما در اين نوشتار به پيشواز اين موفقيتِ هرچند كم رمق، مي‌رويم و بسيار دوست داريم كه جناب آقاي لرستاني در بزنگاهي، ميزان پيشرفت و عوامل آن را، براي آگاهي عموم با ما در ميان بگذارد. نشريه‌ي سيمره هماره از خبررساني درست هواداري مي‌كند!

نكته‌ي دوم:واگذاري مسؤوليت سرويس «رفت و برگشت» دانش‌آموزان دوره‌ي ابتدايي به رانندگان خانم! بارها به اين نكته اشاره شده‌است كه آموزش و پرورش از آن‌جايي كه به شكل مستقيم يا غير مستقيم با همه‌ي مردم ميانه دارد يك پديده‌ي عام است و به نوعي همه‌ي مردم درگيرودارِ اين نهاد گسترده‌اند. در اين ميان سرويس‌هاي «رفت و برگشت» دانش‌آموزان موضوعي است كه كمتر به آن پرداخته شده‌است. كم‌توجهي به اين موضوع تا حالا كارهاي ناشرعي به دست مسؤولان اين نهاد داده و مشكلات بسياري براي والدين فراهم كرده‌است. همين دو سال پيش بود دختر يكي از هم‌كارانمان در مدرسه‌ي راهنمايي نمونه دولتي رضوان خرم‌آباد براثر بي‌احتياطي راننده‌ي ميني‌بوس تلف شد و خانواده‌اش را براي هميشه داغدار كرد! و نمونه‌هاي بسياري ديگر! سخن وقتي حساس‌تر مي‌شود كه به آموزش و پرورش ابتدايي مي‌رسيم. نوع روابط رانندگان اين سرويس‌ها با بچه‌هاي ابتدايي هم از جنبه‌ي منفي و هم از جنبه‌هاي مثبت بسيار تأثيرگذار و انديشيدني است. من خود از نزديك شاهد تأثير اين رفتارهاي دوگانه‌ي درست و نادرست به نعبيري«مثبت و منفي» بوده‌ام يعني هم بازتاب برخوردهاي بسيار ظريف و مسؤولانه و واقعن كارشناسانه‌ي برخي از رانندگان عزيز را ملاحظه نموده و هم بازتاب رفتارهاي ناهنجار برخي از رانندگان بر روحيه‌ي بچه‌ها را ديده و حسرت خورده‌ام. برخي از رانندگان اين سرويس‌ها چنان از پايگاه بزرگ‌سالي به اين بچه‌هاي معصوم نگاه مي‌كنند كه انگار نه انگار خود، كودك بوده و توان، حوصله، عاطفه‌اي بچه‌گانه داشته‌اند. سَرِ اين كه زودتر پاي سرويس آماده بِشَوند بچه‌ها را با لحن‌هاي تند ترسانده‌اند. چنان كه طفل معصوم نيم ساعت قبل از نَوَسان رسيدن سرويس بايد كفش و كلاه بپوشد و پشت در، قَدِ دستگيره‌ي در، خود را آويزان كند تا به محض رسيدن سرويس، مثل فنر از جاكنده شود و تلپ بيفتد توي خودرو، تازه نق راننده كه:«كيفتو جمو جور كن بچه! قيل و قال هم نكنين! من حالو حوصله‌ي جيغ و دادم ندارم!» شروع مي‌شود!! بچه‌اي كه يك نيم‌روز تمام در چارديواري كلاسِ درس، روح ناآرامش گرفتار و رام شده‌است و نياز دارد پس از زنگ تعطيلي، انرژي ذخيره شده‌ي خود را در قالب بازي و جيغ و داد تخليه كند، به احترام يا ترس از راننده بايد لالموني بگيرد و زبپ دهن خود را بكشد! اگر به خدا باور داريم حتماً در برابر اين موضوع بايد احساس مسؤوليت كنيم ما در برابر واگذاري مسؤوليت جا به جايي طفل‌هاي پاك مردم به برخي از رانندگان عصباني، هميشه خسته، خشن و… مسؤوليت داريم و بايد احساس گناه كنيم خدا از رئيس سازمان جواب مي‌خواهد!، مدير ناحيه و منطقه مسؤول است! كارشناسان و مديران آموزشگاه‌ها نيز مسؤول‌اند! از سويي ديگر برخي از رانندگان چنان با بچه‌ها ميانه‌ي خوبي دارندكه بچه‌ها لحظه شماري مي‌كنند تا سرويس آموزشگاهشان از راه برسد و شاد و شنگول آن‌ها را به آموزشگاه برساند! در اين باره نكاتي يادآوري مي‌شود:

الف) به رئيس سازمان آموزش و پرورش لرستان پيشنهاد مي‌شود تا با درايت خود و طرح و تقاضاي تصويب در شوراي معاونين و شوراي آموزش و پرورش استان لرستان، با توجه به دلايل زير، مسؤوليت سرويس رفت و برگشت دانش‌آموزان دوره‌ي ابتدايي را به رانندگان خانم واگذار كنند:

-۱روحيه‌ي لطيف و ظريف خانم‌ها و تناسب آن با روحيه عاطفي كودكان دوره‌ي ابتدايي.

-۲حجم كم دغدغه‌ها و گرفتاري‌هاي روزمره‌ي خانم‌ها و در نتيجه داشتن صبر و حوصله‌ي بيش‌تر در برخورد با بچه‌هاي مردم كه باعث ايجاد انگيزه در آن‌ها خواهد شد.

-۳ايجاد يك ظرفيت جديد شغلي براي خانم‌ها در استان و در نتيجه ثبت و ضبط اين ظرفيت جديد شغلي زنانه، براي اولين بار به نام استان لرستان.

 ب) قبل از واگذاري اين مسؤوليت ظريف به رانندگان، همه‌ي رانندگان را موظف كنند تا دركارگاه آموزشي «آشنايي با حداقل‌هاي ادبيات كودك و نوجوان» شركت كنند و حضور فعال داشته باشند(اين كارگاه بهتر است با مديريت سازمان آموزش و پرورش و با بهره‌گيري ازكارشناسان و صاحب‌نظران ادبيات كودك و نوجوان برگزار شود)

پ)پيشنهاد مي‌شود براي ايجاد فضاي خاطره‌انگيز و شورمند و تلطيف روحيه‌ي بچه‌ها، رانندگان محترم از كاست‌هاي شاد كودكانه به ويژه سرودهاي انتشارات مدرسه استفاده كنند!

نكته سوم:حذف «غلط گيريا مدادپاك كن» از«جامدادي» دانش‌آموزان چند سال پيش از اين سال‌ها، در دولت اصلاحات در حوزه‌ي معاونت آموزش عمومي آموزش و پرورش ناحيه‌ي۲خرم‌آباد، اتفاق خجسته‌اي افتاد، در اين معاونت طي يك برنامه «مدادپاك كن» را از«جامدادي» دانش‌آموزان دوره‌ي ابتدايي حذف كردند. با اين كه ارزش‌سنجي علمي، از اجراي اين طرح دردست نيست اما اين طرح به طور يقين در دقت نظر دانش‌آموزان بسيار تأثيرگذار شد. كاش ما به مرحله‌اي مي‌رسيديم كه فارغ از ديدگاه‌هاي خانمان‌سوز سياسي در آموزش و پرورش حساب تجربيات قشنگ بشري را از همه چيز خودمان جدا مي‌كرديم و به اين تجربيات بشري عالمانه‌تر نگاه مي‌كرديم. در نگاه اول ممكن است اجراي طرحِ«حذف مدادپاك كن و غلط‌گير از جامدادي دانش‌آموزان» به علت احتمال خطاي بچه‌ها و پافشاري آن‌ها، غيرممكن بِنِمايد اما در دراز مدت اين طرح پيامدهاي نيكويي با خود خواهد داشت كه به آن‌ها اشاره خواهم كرد:

 الف)پس از مدت‌ها اشتباه دانش‌آموز و نبود«پاك كن يا غلط‌گير» همواره اين اشتباهات در پيش روي او سبب نوعي تنبيه مي‌شود با اين كار، دانش‌آموز تلاش مي‌كند به مرور زمان با بالابردن درصد دقت نظر خود از اشتباهات خود بكاهد و روز به روز صفحه‌اي عاري از غلط و غلوط در پيش روي خود داشته‌باشد. ب) ما ايرانيان معمولاً ياد گرفته‌ايم كه در برابر مشكل و گرهِ كار، تدبير، تفكر و«تفقه» نكنيم و در همان آغاز، تلاش مي‌كنيم كه از«بحران» به شكلي آسان و بدون آزار و اذيت و حتي درگيري فكري بگذريم. مثلاً موضوع يا مسئله‌اي را به اصطلاح «ماست مالي» كنيم يا «صورت مسئله» را در كل پاك كنيم. استفاده نكردن از«پاك كن يا غلط‌گير» توسط دانش‌آموزان دوره‌ي ابتدايي كمترين پيامد آن شايد اين باشدكه ما ايراني‌ها دست از«ماست مالي كردن و صورت مسئله پاك كردن» بشوييم و زماني كه دشواري و ناهمگِني پيش مي‌آيد بايستيم و تفكر كنيم و راهي بيابيم و«گره از كار فرو بسته‌ي خود بگشاييم» و ياد بگيريم كه «زكوشش به هرچيز خواهي رسيد به هرچيز خواهي كماهي رسيد»

پ) نكته‌اي ديگر اين است كه در صورت اجراي اين طرح، بهتر است همه‌ي معلمان نيز در جريان اين موضوع قرار بگيرند و اين نوع جابه جايي ارزش‌هاي آموزشي را بدانند و باور كنند و از ديدن يك «غلط» روي صفحه‌ي كار دانش‌آموزان آتش نگيرند و عصباني نشوند بلكه اين نوع رفتارصادقانه را بر فريبكاري موزيانه ترجيح دهند و البته كه براي اين كار نبايد عجله كرد چون يك كار فرآيندي و زمان بر است. با اين همه در برخي از آموزشگاه‌هاي ابتدايي استان در آغاز سال جاري شاهد بوده‌ام كه مديران «مدادپاك كن» به دانش‌آموزان هديه كردند و اين سخن برمي‌گردد به بهره نبردن از تجربيات خوب و ارزشمندي كه هرگز در سيستم بي‌حافظه‌ي آموزش و پرورش استانمان نمانده است و هرجناح و گروهي كه از راه مي‌رسد- چپ يا راست يا حتا اصلاح‌طلب- تمام «هارديسك» اين سيستم را بدون هيچ دغدغه‌اي «فرمت» مي‌كند و براي كار و بار خود «داكيومنت» جديدي مي‌سازد!

نكته چهارم: تصميم‌سازي در آموزش و پرورش چندي پيش شاهد بارش برف در استانمان بوديم شهري مثل خرم‌آباد كه كمتر از اين نعمت خدادادي بهره‌مند مي‌شود در يكي از روزهاي سرد بهمن ماه، كاملاً سفيد پوش شد. پديده‌اي كه به ويژه در شهرهاي گرمسيري بسيار كم اتفاق مي‌افتد. براي دانش‌آموزان دوره‌ي ابتدايي و راهنمايي، روزهاي برفي، هماره روزهايي به يادماندني و خاطره‌انگيز باقي خواهد ماند. اين‌جانب از ساعت پنج ونيم صبح پاي راديو، منتظر بازتاب اين اتفاق نيكو از زبان مسؤولين آموزش و پرورش استانمان نشستم! تا ببينم: آيا آموزشگاه‌ها تعطيل مي‌شوند يا نه!؟ راديو لرستان هم تازه از ساعت هفت و ده دقيقه آغاز به كار مي‌كند. از طرفي دانش‌آموزان بايد از ساعت ۵ و نيم صبح از خواب بيدار شوند تا براي سرويسي كه ساعت ۶ تا ۶ و نيم مي‌آيد آماده باشند ساعت ۷ و۲۰دقيقه رياست محترم سازمان با صداي لرستان تماس گرفت و گفت:«در اين مورد(تعطيلي مدارس) هنوز تصميم نهايي گرفته نشده و منتظر رأي‌زني مديران با فرمانداران نواحي و مناطق هستيم و متعاقباً اعلام مي‌نماييم» رئيس سازمان ساعت ۷و۵۵ دقيقه با راديو تماس گرفت كه:«كليه مدارس استان باز مي‌باشند و هيچ مدرسه‌اي تعطيل نخواهد شد!»

الف)فرض براين كه رئيس سازمان امر به تعطيلي مدارس مي‌كرد! وقتي ساعت ۸ صبح، اعلام مي‌شود و سرويس‌هاي «رفت وبرگشت» همه‌ي دانش‌آموزان را سَرِ ساعت ۷ و۳۰ دقيقه، به مدارس مي‌رسانند. اين اعلام نظر چه فايده‌اي دارد؟

ب) با اين كه مجري راديو صداي لرستان چندين بار اعلام نمود كه مردم از ساعت ۶ صبح تا حالا همه‌ي شماره‌هاي صداي لرستان را اشغال كرده و خواهان اعلام نظر مسؤولين آموزش و پرورش درباره‌ي تعطيلي مدارس هستند! مدارس تعطيل نشد! ولي اين‌جانب حداقل در سه مدرسه در خرم‌آباد آمار دارم كه والدين به اجتهاد خود عمل كرده و دانش‌آموزان ابتدايي خود را به مدرسه نفرستاده بودند و بيش‌تر كلاس‌ها در آن روزخالي و نيمه تعطيل شدند و برخي از مدارس «هيئت امنايي» سرويس‌ها را برگردانده بودند! پ) در چنين روزي كه طبيعت يا زيست‌محيط دانش‌‌آموزان، برگ جديدي پوشيده و سازوكار نويني به هم پيوسته است اين طبيعت يا زيست‌محيط، مي‌تواند بسي خوب‌تر و صدها برابر بهتر از معلمان براي فراگيران معلمي كند! و دانش‌آموزان مي‌توانند در اين روز بهتر از پيش، ببينند و بشنوند و حس كنند و بنويسند و بينديشند! اما مدارس تعطيل نشدند! با شناختي كه از هم‌كاران مسؤولم در سازمان دارم و سال‌ها با هم انديشيده و برنامه‌ريزي آموزشي داشته‌ايم حدس مي‌زنم نظر آنان نيز بر تعطيلي مدارس دوره‌ي ابتدايي بود. به نظر مي‌رسد كسان ديگري و مسؤوليني غير از دايره ي آموزش و پرورش در چنين بزنگاهي براي آموزش و پرورش تصميم مي‌گيرند. از اين جهت به مديريت كلان استان توصيه مي‌شود در چنين هنگامه‌هايي تصميم نهايي را به شوراي معاونين سازمان يا مناطق و نواحي آموزش و پرورش استان واگذارند! و به مسؤولين آموزش و پرورش نيز پيشنهاد مي‌شود به اجتهاد خود عمل نمايند و هرگز زير بار نظرات غير كارشناسي نروند يا حداقل نظرخود را به شكلي شفاف و روشن به مردم اعلام نمايند! تا بزنگاهي ديگر بدرود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 11:5  توسط علی گودرزیان  | 

مدیریت زمان به روش قلم چی

علي گودرزيان: (همه‌ي دانش‌آموزان و پدر و مادرها بخوانند)

شايد گزاف نباشد اگر گفته شود مهم‌ترين شاخصه‌ي دنياي جديد«مديريت زمان» است. ارزش زمان در هر دوره‌اي نسبت به دوره‌اي ديگر متفاوت است. ارزش و بهاي«زمان»، به اندازه‌ي بهره‌اي است كه آن «زمان» مي‌تواند نصيب زندگي انسان كند، هرچه زمان ارزشمندتر باشد مقياس سنجش آن ريزتر و دقيق‌تر است و هرچه كم‌ارزش‌تر باشد مقياس سنجش آن فله‌اي‌تر خواهد بود. به تعبيري ديگر، طلا را با مثقال و چغندر را با تُن مي‌سنجند. با نگاهي به سه دوره‌ي تاريخي تكامل بشر، اين نكته را در مي‌يابيم كه هرچه به پيش مي‌رويم بر ارزش«زمان» افزوده مي‌شود. در عصر كشاورزي«زمان» را با فصل مي‌سنجيدند، مردم معمولن دو فصل بيش‌تر نداشتند، دامداران در پاييز و بهار قشلاق و ييلاق مي‌كردند. كشاورزان و دامداران ايراني زمستان را كه پشت‌سر مي‌گذاشتند، فصل زايش گوسفندان و رويش دانه‌ها را به عنوان «نوروز» سال به سال جشن مي‌گرفتند. ماه، هفته، روز و شب مقياس مهمي براي سنجش زمان نبوده و اصلن خيلي وقت‌ها دوست داشتند سر به تنِ فصلي مثل زمستان نباشد، چون «زمستان» تأثير خوشايندي درزندگي روزمره‌ي آنان نداشت، سال به سال دامداران مزد چوپانان و اربابان مزد رعايا را مي‌پرداختند. اما در عصر«صنعت»، عصر كارخانه‌ها و دودكش‌ها و كشتي‌ها و… «زمان» ارزش ديگري پيدا كرد و «ساعت» براي سنجش «زمان» اختراع شد و كارفرمايان خيلي وقت‌ها با مقياس «ساعت» كارمزد كارگران را مي‌پرداختند مردم با ساعت زندگي خود را تنظيم مي‌كردند و مي‌كنند. امروز در دنياي «فرا صنعتي» يا عصر رايانه، «زمان» را با «تيك‌تاك» ساعت يا «دقيقه و ثانيه» مي‌سنجند، جالب است كه نوع نگاه به همين گذر زمان در متون ادبيات ما بازتاب جالبي داشته‌است. صدها سال پيش«حافظ» وقتي مي‌خواهد گذرِ زمان را به ما گوشزد كند، مي‌گويد:«بيا كه عمر چو ابر بهار مي‌گذرد» يا مي‌گويد: «بِنِشين بر لب جوي و گذر عمر ببين» اما امروز در ادبيات معاصر ما سركارخانم «سيمين بهبهاني» آن‌جا كه مي‌خواهد از گذرِ روزگار صحبت كند، چنين مي‌گويد:«تيك تاك، تيك تاك، لحظه آه مي‌رود» راستش هم همين است كه امروز مهم‌ترين و گران‌بهاترين سرمايه‌ي انسان را «زمان» مي‌دانند. اين سخن را كه«وقت طلا است» بارها شنيده‌ايم.«الوين تافلر» در يكي از آثار خود- فكر مي‌كنم«شوك آينده» باشد- در بحث ارزش زمان، مي‌نويسد:من از كساني كه در موج سوم (دنياي فراصنعتي) ساعت‌ها، كار تكراري انجام مي‌دهند، شگفت‌زده مي‌شوم. (نقل به مضمون) زيرا وقت آن‌قدر ارزشمند است كه نبايد به سادگي آن را براي هركاري هزينه كرد! اين پيش درآمدي بود تا به اصل مطلب بپردازم در اين مقاله قصد ندارم به شكلي گسترده درباره‌ي«مديريت زمان» بنويسم. در نظر دارم بحث خود را روي برنامه‌ريزي آموزشي و ارزش«وقت» در نظام آموزشي، متمركز كنم. پيش از اين در كتاب «آموزش و پرورش دانايي محور» به ويژگي‌هاي آموزش و پرورش در سه دوره‌ي تاريخيِ«سنتي، صنعتي و فرا صنعتي» و ميانه‌ي اين نوع نظام‌هاي آموزشي با زيست محيط خود، مطالبي را نوشته‌ام. اما در اين بزنگاه مي‌خواهم با توجه به كتاب «دفتر برنامه‌ريزي به روش قلم چي» بحث «مديريت زمان» را مطرح كنم. «مديريت زمان» يعني:«بهره‌وري درست و بهينه از زمان» اگر بخواهم مثالي عيني بياورم مي‌توانم بگويم كه زمان براي انسان مثل يك اسب سركش، چموش و لگد زن است و انسان‌ها در برابر اين حيوان-كه مي‌تواند در عين حال نجيب هم باشد- دو گروه‌اند: گروهي ناتوان از رام كردن اسب، كاري به كارش ندارند، دُمِ اين اسب را مي‌گيرند و به دنبال آن، روز تا شب مي‌دوند، بدون اين كه«اسب زمان» به آن‌ها سواري بدهد وامانده از همه چيز، خسته از هروله‌ي بيهوده‌ي صبح تا شب، سرِ آخر خود را در بستر خوابي آشفته مي‌بينند. اما گروهي ديگر با شناخت خود و وضعيت و توانايي خود سوار اسب مي‌شوند لگام اسب را مي‌گيرند افسارش را سست و تند مي‌كنند و در آخر با تدبير خود اسب زمان چموش را رام زين خود مي‌كنند از اين به بعد اين سواره است كه به اسب هي مي‌كند! دستور ايست مي‌دهد و… در عرصه‌ي آموزش و پرورش، دانش‌آموزي كه«اسب زمان» خود را رام نكند، به هيچ«وجه الوجوهي» سربلند از آب بيرون نخواهد آمد، كسي مي‌تواند در اين جولانگاه گوي سبقت را بزند كه به مهارت شناختِ شناخت برسد. مهارت شناختِ شناخت يعني «خود آگاهي» كه به تعبير علي(ع) «بالاترين آگاهي هاست». دانش‌آموز خودآگاه كسي است كه ضمن اين كه از توانايي‌ها، سليقه‌ها و ذوق خود باخبر است، متناسب با اين توانايي‌ها اهداف خود را مشخص و براي رسيدن به آن اهداف برنامه‌ريزي مي‌كند اين برنامه‌ريزي همان«مديريت زمان» است كه شرط كامل پيروزي انسان تلقي مي‌شود. «مديريت زمان» يك مهارت و يك پروسه يا فرآيند عملي است. يك شبه كسي نمي‌تواند«مدير زمان» خود گردد، اين هنر يا مهارت با تلاش و جنگ انديشمندانه‌ي انسان با عادت‌ها، به دست مي‌آيد، و از طرفي از بين رفتن يك عادت كهنه و ناپسند و جايگزين شدن يك آيين جديد و پسنديده به گذشت زمان نياز دارد. به تعبيري ديگر، انسان، بايد رنج بكشد تا پُركاري،كم خوري، دقت، تمركز و پشتكار، را جايگزين پُرخوابي، پُرخوري، حواس پَرتي و وِلنگاري نمايد، ازاين جهت فرد واقعن نيازمند است كه درگيرِ موضوع شده و در اين راه درنگ ننمايد. از قديم گفته‌اند:«با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نمي‌شود.» انسان از همان آغاز«ب» بسم‌ا… بايد با خويش بجنگد تا در يك پروسه يا فرآيندِ چند هفته‌اي كم كم ساختار ذهني و جسمي خود را اصلاح و به نوعي باز آفريني كند و اين كار نيازمند تصميم جدي، اقناع ذهن و اقدام عملي است. شخص بايد بعد از كلنجار ذهني با خود در صورت اقناع ذهني، عزمش را جزم كند و تصميم جدي بگيريد سپس در اولين گام، برنامه را اجرا كند. كدام برنامه؟ نام«كاظم قلم‌چي» براي كساني كه ذهني پويا دارند و دغدغه‌هاي ذهني آنان، آموزش و پرورش و نگاه منتقدانه به آن است، بسيار آشناست. «كاظم قلم‌چي با بنياد علمي آموزشي خود» امروزه در عرصه‌ي آموزش و پرورش غير رسمي، حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد به طوري كه نظام آموزش و پرورش رسمي، وجود تأثيرگذار وي را به شكلي منطقي به رسميت شناخته است، اگر چه «مؤسسه‌ي كانون فرهنگي آموزش» با رويكردي انتفاعي و بازاري -لااقل در ديدگاه مخاطبان- آغاز به كار نمود اما اين مؤسسه‌ي آموزشي رفته رفته با انديشه‌هاي مبتكرانه نوجويانه‌ي آقاي «قلم‌چي» روح و ‌جان تازه‌اي گرفت. برنامه‌هاي اين مؤسسه براي دانش‌آموزان به عنوان يك روش علمي و متناسب و هماهنگ با توانايي آنان مقبوليت گسترده‌اي يافت. فاز اولِ فعاليت اين مؤسسه، معطوف سازوكاري مي‌شد كه دانش‌آموزان بتوانند با استفاده از اين سازوكار در كنكور سراسري، رتبه‌ي قابل توجهي بياورند و در آزمون پذيرفته شوند. امروز نتيجه‌هاي به دست آمده در اين قسمت از فعاليت‌هاي اين مؤسسه همه را به حيرت واداشته است به شكلي كه در سال جاري(۱۳۸۸) «براي سومين بار هر سه شاگرد اول كشوري و۱۲ شاگرد اول منطقه‌اي و۹۳ نفر از رتبه‌هاي يك رقمي منطقه‌اي، كانوني بوده‌اند.»(كارنامه‌ي كانون به روايت تصوير) فاز دوم: فعاليت‌هاي اين كانون با نگاهي فراگير به كل فرآيند آموزش آغاز شد. در اين فرآيند كنكور و قبولي و پذيرش در آن، جزيي از يك فرآيند محسوب مي‌شود به قول منطقيان «عموم و خصوصي مطلق»، يا دايره‌اي در ميان دايره‌اي بزرگ تلقي شد، «بنياد علمي آموزشي قلم‌چي» امروز با برنامه‌ريزي، مشاوره و آزمون‌هاي برنامه‌اي منظم ادعا دارد كه دانش‌آموزان را به مهارت‌هايي فراتر از اهداف كوتاه مدت پذيرش در كنكور مجهز مي‌كند، در فرآيند آموزشي «بنياد قلم چي»، دانش‌آموز به مهارت‌هاي خودباوري، خوداتكايي و خودآموزي مي‌رسد، محور تمام اين فرآيند كتابي است با عنوان«دفتر برنامه‌ريزي به روش قلم چي». اين كتاب كه محصول ۱۶سال تجربه‌ي آموزشي «كاظم قلم چي» و تيم كارآزموده‌ي وي مي‌باشد تا آبان ماه۱۳۸۸، ۳۴۰ بار تجديد چاب شده‌است! اين كتاب نكات پراهميتي دارد كه مهم‌ترين كاركرد آن «مديريت زمان» است، دانش‌آموز با اجراي نكات يادآوري شده در اين كتاب، به راحتي مي‌تواند بر زمان خود مديريت كند يعني اسب زمان خود را هر چند چموش و لگدزن و لگام بريده باشد، رام تدبير خود كند. در«دفتر برنامه‌ريزي به روش قلم چي» از آغاز تا پايان سال تحصيلي براي هر هفته‌ي دانش‌آموز، يك برنامه طراحي شده‌است كه اين برنامه بايد با توان و ذوق دانش‌آموز و با مشاركت فعال او به كمك مشاور كانون يا پشتيبان دانش‌آموز تنظيم گردد، در اين برنامه براي هر دقيقه‌ي دانش‌آموز حساب باز شده‌است. هنر اين برنامه در اين است كه براي دانش‌آموز مشخص مي‌شود و يا به تعبيري ديگر دانش‌آموز به اين آگاهي مي‌رسد كه زمان تلف شده، كي؟ و چگونه هدر رفته‌‌است؟ وقتي دانش‌آموز برنامه را اجرا مي‌كند تازه به گران‌بها بودن «وقت و زمان» خود پي مي‌برد و مي‌داند كه هنگامي براي حفظ هر لغت، طبق استانداردهاي بين‌اللمللي مثلن ۵۵ ثانيه وقت لازم است، بنابراين هدر دادن يك هفته وقت كه مجموع ساعات مفيد آن -غير از خواب - حدود ۹۰ ساعت مي‌شود. يعني چه؟ دانش‌آموز به سادگي مي‌فهمد كه اگر ۹۰ ساعت وقت تلف شده در هفته را تبديل به دقيقه و سپس تبديل به ثانيه كند و تقسيم بر ۵۵ ثانيه نمايد (مدت زمان لازم براي حفظ هر لغت) با اين وقت تلف شده در طول هفته مي‌توانسته است كه ۵۸۹۰ لغتِ زبان انگليسي، عربي و… حفظ كند. خوب! اين مسئله براي يك دانش‌آموز ِپايه كه همه‌ي لغت‌هاي كتاب انگليسي او به ۲۰۰ لغت نمي‌رسد، بسيار تكان دهنده است. باورمندم اين آگاهي باعث احساس مسؤوليت دانش‌آموزدر قبال زمان، و فرصت‌هايش و در نهايت تصميم‌گيري براي استفاده‌ي بهينه از اين فرصت‌ها خواهد شد و اين يعني «مديريت زمان». در«دفتر برنامه‌ريزي به روش قلم‌چي»، واحد ارزيابي زمان براي دانش‌آموز«هفته» است، با اين دليل كه حالات روحي انسان ثابت نيست و در طول هفت روز، تقريبن مزاج انسان به طور كامل،گرمي و سردي و شادابي و غمناكي خود را نشان خواهد داد. دانش‌آموز با ارزيابي عملكرد يك هفته‌اي خود، بهترين وقت‌ها و لحظه‌هاي خواندنِ درس‌هاي توصيفي يا ذوقي، مهارتي يا استدلالي، را در خود شناسايي خواهدكرد. او در طول اين برنامه‌ريزي يك هفته‌اي، به زمان مناسب خواب خود پي خواهد برد. هنگامه‌هاي مناسب غذا خوردن، نظافت يا انجام بازي‌هاي تفريحي و علمي را مشخص و تلاش خواهد كرد كه اين زمان‌ها را كم كم در خود نهادينه و به عادت پسنديده تبديل كند. در«دفتر برنامه‌ريزي به روش قلم چي»، دانش‌آموز پس از يك يا دو هفته مي‌تواند فعاليت خود را پيش‌بيني كند، در كل«پيش‌بيني كردن» تأثيري زيادي بر اميد به زندگي خواهد داشت اما در اين كتاب «پيش‌بيني» باعث مي‌شود كه دانش‌آموز كم كم به ارزيابي خود بپردازد و بين «خواستن» و «توانستن» خود به داوري بنشيند و در آخر ِهر هفته «خواستنِ» خود را با «توانستنش» بسنجد. در اين ارزيابي جالب است كه بدانيم، گاهي وقت‌ها تواناييِ دانش‌آموز از خواسته‌اش بيش‌تر نمود مي‌كند و گاهي البته دانش‌آموز كم‌كاري كرده و پيش‌بيني‌هايش از آن‌جا كه پشتوانه‌ي انگيزشي ندارد تبديل به خيال‌پردازي مي‌شود. در اين كم و زياد شدن پي درپيِ«خواسته‌ها» با «توانايي‌ها» پيش‌بيني مي‌شود در هفته‌هاي آخر دانش‌آموز به يك برنامه‌ي«متعادل» برسد، برنامه‌اي كه بين خواسته‌ها و توانايي‌هاي او هماهنگي ويژه‌اي وجود دارد. معناي اين هماهنگي در اين است كه دانش‌آموز به همان اندازه كه پيش‌بيني مي‌كند، عمل مي‌كند و اين يعني او به درجه‌اي رسيده‌است كه مي‌تواند بر زمان خود مديريت كند يا به تعبيري به «مديريت زمان» دست يافته‌است. در«دفتر برنامه‌ريزي به روش قلم چي»، دانش‌آموز ياد مي‌گيرد كه با كسي رقابت نكند. رقابت در آموزش و پرورش پديده‌اي بسيار ريشه‌سوز و بنيان‌كن است، اما هنوز هم اگر به مدرسه‌هاي ما سر بزنيد بسياري از معلمان از«رقابت سالم» مي‌گويند!! رقابت يك الگوي حيواني است. بشريت در عصر«فرا صنعتي»، خوش ندارد در زندگي از الگوهاي حيواني استفاده كند. انسان‌ها در اين عصر بيش‌تر نياز دارند كه «با هم زيستن» و «براي هم زيستن» را بياموزند، الگوي زيستن بر اساس رقابت يك الگوي حيواني است و در شأن انسان نيست رقابت يعني اين كه من تلاش كنم تا ديگران سرشان به تنشان نباشد و من باقي بمانم يعني همان جنگيدن براي ماندن يا«تنازع براي بقا». نكته‌اي كه آقاي قلم‌چي آگاهانه روي آن دست گذاشته اين است كه دانش‌آموز نبايد با هم‌كلاسان خود رقابت كند. به همين خاطر، با بهره‌گيري از مهارت جايگزين‌سازي، بحث رقابت دانش‌آموز با خودش يا به تعبيري«خود ارزيابي» را مطرح مي‌كند. به دانش‌آموز ياد مي‌دهد كه به جاي رقابت با ديگران براساس توانايي‌ها و شايستگي‌ها و سليقه‌هاي خود برنامه‌ريزي كند. به دليل اين كه دانش‌آموز قبل از هرچيز بايد اين نكته را بفهمد كه تمام وجود او مثل يك اثر انگشت با همه‌ي وجودها متفاوت است. پس او برنامه‌اي مي‌خواهدكه: اولن متفاوت باشد. دومن خودساخته باشد يعني در تنظيم آن برنامه خودِ دانش‌آموز نقش اول و اساسي را داشته‌باشد. زيرا هيچ‌كس به اندازه‌ي خود انسان از خودش با خبر نيست و بهتر است نقش ديگران - مشاور، پشتيبان و معلم- در تنظيم برنامه‌ي دانش‌آموز يك نقش مشاوره‌اي و نظارتي باشد. در«دفتر برنامه‌ريزي به روش قلم‌چي»، تعداد ساعات مطالعه‌ي درس‌هاي عمومي، اختصاصي، خواب، تلويزيون، مسايل فوق برنامه و… محاسبه مي‌شود. دانش‌آموز پس از مطالعه‌ي هر درس يا انجام هركار بايد ميزان زمان هزينه شده را ثبت نمايد، در اين صورت در پايان هرهفته با يك حساب سرانگشتي مشخص مي‌شودكه اين دانش‌آموز در طول هر شبانه روز چند ساعت وقت مفيد و چند ساعت وقت مرده و پرت داشته!، چه روزهاي پركار و چه روزهاي كم كاري داشته‌است! در كل چه‌قدر توانسته از زمان خود بهره‌وري كند! و نكته آخر اين كه در طول هفته هر درس را چه اندازه خوانده است! نكته‌ي جالب‌تر در اين است كه پس از آزمون، مطابقت برنامه‌ي مطالعات هفتگي دانش‌آموز با كارنامه‌ي آزمون‌هاي منظم او نكات معني‌دار بسياري را نشان مي‌دهد. هر درسي كه در برنامه‌ي مطالعات هفتگي بيش‌تر به آن توجه شده‌است «تراز» يا نمره‌ي خام قابل قبول‌تري دركارنامه‌ي خواهد داشت و… در«دفتر برنامه‌ريزي به روش قلم‌چي»، دانش‌آموز آخر هر هفته به ارزيابي عملكرد يك هفته‌ي كاري خود مي‌پردازد و او موظف است نكات مثبت و منفي خود را در زير دفتر بنويسد و البته كه سعي كند روي نكات مثبت خود تأكيد و زوم كند و با توجه به اين نكات برنامه‌ي هفته‌ي آينده خود را دقيق‌تر تنظيم نمايد يا به قولي اين نكات را در برنامه‌ي آينده‌ي خود به كارگيرد نكته‌هاي بسياري مي‌توان از اين دفتر فهميد كه سخن از آن‌ها كلام را به درازا مي‌كشد و ممكن است دراين دور و زمانه‌ي كم‌طاقتي، كسالت‌آور باشد. آن‌چه مي‌توان فشرده در اين رهگذر بيان كرد اين است كه همه‌ي كساني كه به آموزش و پرورش فرزندانشان ژرف مي‌انديشند بهتر است به برنامه‌هاي كانون فرهنگي آموزش قلم‌چي نه به عنوان يك مؤسسه‌ي انتفاعي بلكه به عنوان يك نهاد آموزشي جدي بينديشند نهادي كه در عرصه‌ي آموزش و پرورش غير رسمي مي‌تواند بسيار ژرف‌انديشانه نسبت به تكميل فرآيند ناقص آموزشي فرزندانشان كارآمد و راه‌گشا باشد. اميد كه اين مقاله توانسته باشد ذهن خلاق والدين را به بازانديشي فرآيند آموزشي فرزندانشان معطوف نمايد. هرچند همه‌ي برنامه‌هاي «كاظم قلم‌چي» در عرصه‌ي آموزش و پرورش غير رسمي، چون محصول خرد جمعي و تجربه بشري است ستودني و قابل بحث و تحليل‌اند به عنوان مثال:«آزمون‌هاي منظم و برنامه‌اي»، خود موضوع يك مقاله يا كتابي است كه درصورت فرصت به آن پرداخته خواهد شد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.منبع: سیمره

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 8:12  توسط علی گودرزیان  |