علي گودرزيان: در پس هزارههای خونین، هزارههای رنجبار. هزارههای زجرآور، هزارههای سوگ، هزارههای حملههای خانمانسوز، کشتارهای جمعی قومی و مذهبی، تاخت و تازهای بیگانگان و انیران از بومیان دیوسارگرفته تا تورانیان و رومیان، اعراب و مغولان و… این نوروز است که هماره چون دماوند سربلند ماندهاست و این جغرافیای پر حادثه را روز از نو و روزی از نو مینوازد و اشک از چشمان ترش میستُرُد و دستی به زیر شانههای شکستهاش میزند و دوباره برای این پیکر نیمهجان سرود زندگی میخواند.
اگر نوروز نبود کدام طبیب با کدام دارو، هزارههای زخم سینهسوز ایرانیان را درمان مینمود؟ هرگاه به پشت سر خود، نگاه میافکنیم با همهی شکوهمندی تاریخ ایران زمین، به صحنههای هولناکی میرسیم که هنوز پس از گذشت هزارهها، انگار غمی ترسآور بر گرداگرد قلبمان چنگ، مياندازد و به مصداق این تک بیت که:
«خیال خم آورد بی وه پَژاره
بی وَه ژُنِ سَرد دای اِی گلاره»
«خیال پَر میزند و میرود و با خود غم بزرگی میآورد، غمی فراگیر که مثل خوره در جان آدمی میافتد، غمی که تمام وجود انسان را از نوک سر تا ناخن پای مانند درد سرد و سنگین زایمان زنان، فرا میگیرد و سپس یکجا جمع میشود و در چشمان حلقه میزند به قطرههای اشک بدل میشود.» چنین است که هر انسانی که دلش برای ایران میتپد با نگاه به این صحنههای ترسآور تاریخ اجدادمان، بغض بر گلويش چنگ مياندازد، هوس ميكند با صدای بلند گریه کند.
صحبت از نوروز است و نمیدانم چرا چنین زبانم گرفته است و بغضم ورم کردهاست.
از بس که بلور استخوانم درد است
هرجا که نگاه میدوانم درد است
گفتم غزلی سُرایم و بگریزم
دیدم غزل از سر زبانم درد است
البته خاص این روز نیست هر بار که به تاریخ، نگاه میکنم با همهی افتخاراتی که داشتهایم دلم به حال روزگار پر نشیب و فراز اجدادمان میسوزد!
انگار تمام رنج و شكنجه و آوارگي اجدادم هنگامههاي هجوم بيگانگان ترك و عرب و خودي و ناخودي روي شانههايم سنگيني ميكند. صحبت از نوروز است طبیب دردهای بیدرمان ایرانیان، غمگساری که هر ساله پس از هزارههای زخم، از راه میرسد و به تنهایی تمام زخمهای مردم زجر کشیده را مرهم میگذارد.
«نوروز» خود به تنهایی یک فرهنگ یک تاریخ و یک دایرهالمعارف» است. در نوروز آراستگی و پاکیزگی، زایش و رویش، شادی و مهربانی، ترحم و دلسوزی، صله رحم و دلنوازی، نماز و نیایش، دید و بازدید، هدیه و بخشش و… همه حضور دارند.
نوروز، دار و ندار ایرانیان پاکاندیش است درهزارههای تاریخ، بارها ایران زیر پای اسبان متجاوزان لگدمال شدهاست. جان و مالش به تاراج رفته است. شگفتا! این نوروز، این میراث ماندگار را نتوانستند نیست و نابود کنند و اين سفیر تاریخ و فرهنگ ایرانیان، هر بار حیاتی تازه به پیکر لگدمال شدهی ایران زمین دميد و به آن جان بخشيد!
این میراث ماندگار در طول تاریخ چهها که نکرد… آنجا که اسکندر مقدونی با دلی پر از کینهی لشكرکشيهای شاه شاهان داریوش و خشایارشاه بزرگ بر سرزمين ایران تاخت و بسیار هدفمند آمده بود تا نام و نشان ایران و ایرانی را براندازد، شگفتا!«توانست تنها از ثروت بزرگ و خیره کنندهی پایتخت زمستانی هخامنشي تمام سربازان و مردم شهرهای خود را ثروتمند کند و شهر پرسپولیس که به گواه تاريخنويسان«در زیر آفتاب شهری ثروتمندتر از آن نبود» با شعلههای فروزان کنیهی دیرینهي خویش به آتش بکشد و از سرزمین آريايي تلی از خاک بسازد. اما نتوانست روح ايراني را كه در نوروز تبلور يافته بود، نابود سازد چنين شد كه پس از اين مصيبت گرانبار، «نوروز» از افق بهاري برآمد و به عنوان تنها میراث ماندگار ایرانیان به ایران و ایرانی، زندگی دوباره بخشید!
سالهاي زيادي از فتنهي خانهبرانداز اسكندر گذشت و گذشت تا ايرانيان بر مدار آرامش بناي تمدن جديدي نهادند.كاخ كسرا و فرش هزارنقش ساسانيان نشاني از فراز قدرت و هنر تمدن ايرانيان پس از آن فرود سنگين بود كه با هجوم اعراب دوباره ويران و پاره پاره شد. اعراب آمدند و آنان نیز که زخم سالیان باجگزاری به ایرانیان در سینههایشان دُمل شدهبود بر ایران هجوم آورند و به بهانه مقدس نشر اسلام، در ایران کسب غنیمت نمودند، ملک و ضیاع به هم زدند و سالها خود را به «شکار، زن و شراب» سرگرم کردند. در طول دویست سال تمام جان و مال و ناموس و حیثیت ایرانیان را حلال خود دانستند و غرور و فرهنگ و زبان و تاریخ ایرانیان را به سخره گرفتند و لگدمال کردند.
دويست سال از اين ميانه گذشت تا ماهيت واقعي آنان بر مردم آشكار شد ومردم رميده از دست خوي درندگي آنان، هنر و تاريخ و زبان خود را يافتند و آنان را «ديو و اهريمن» ناميدند و سرِ آخر همان اعراب مهاجم نوروز ستيز، در نوروز ایرانیان خلاصه شدند! به شکلی که وحشیترین حکمرانان اموي نوروز را به ایرانیان خجسته میگفتند. نوروز بود که فردوسی را از نهتوی دهقانی خود بیرون کشید و کاخ بلندی بنا کرد تا ایرانیان بر آن چنگ اندازند و هزار سال مثل زنجیر پولادین به هم پیوسته شوند.
امويان سرها بريدند خونها ريختند جنايت ها كردند به نام كتابي كه خود نمي دانستند كه چيست آنها براي ايران باخود فرهنگ عصبيت عرب و زبان عربي آوردند ما ايرانيان بوديم كه به معارف بلند قرآني دست يافتيم و آنان را با منطق قرآني محكوم به سكوت كرديم! امويان رفتند عباسيان با شعاري مردم فريبانه آمدند و ديري نپاييد با دست نشاندههاي خود هزاران حسنك وزير را به دار آويختند و در طول ۴۰۰ سال به روشهاي مختلف جان آدميان انديشمند ايراني را ميگرفتند. دريغا! كه حكومتهاي مستقل ايرانيان باجگزاري به اعراب را وظيفهي خود ميدانستند و از طرفي خليفههاي نوروزستيز عرب بعدها نوروز را «وجه المصالحه» قرار دادند تا از اين طريق خراجهاي سنگين به نام نوروزانه يا«عيدي» از ايرانيان پاك دل دريافت كنند.
محمود غزنوی آمد و با تصميم جنونآمیز خود در آخرین سالهای عمرش ایرانیان را به جان هم انداخت ایرانیان یا «پدری» شدند (هواداران سلطان محمد) یا «پسري» (هواداران سلطان مسعود) ايرانيان دركوي و برزن و شهر و دهات بر روی هم خنجر کشیدند و با برسش این که: «پدری» هستی يا «پسري»؟ هر ایرانی تنها ۵۰ درصد شانس زندگی داشت! بستگی به این داشت که پرسش کننده خود چه ميانديشيد! اگر خلاف مرام پرسشگر جواب ميدادند تیغ از پهلویشان گذر میکرد. جانگدازتر آن که مردم حق نداشتند بگویند:«نه پدری و نه پسری!» خونهای زیادی به این بهانه کثیف بر زمین ریخت تا سلطان محمد به زندان افتاد. آسيابهاي خوني از كار افتادند!
این درد خانمان سوز در سراسر ایران به ویژه ری و غزنه و… هزاران نفر از اجداد ما را به خاک و خون کشید، اين غم بزرگ باز با حضور غمگسار« نوروز»كوچك شد. «نوروز»کنیهها و بغضها را به مهربانی و نوع دوستی بدل کرد و زخم ایرانیان را التیام بخشید!
اما باز، تازهتر از تازهتري رسيد، علاالدین محمد خوارزمشاه،«کور از شدت غرور و داشتن مشاورهایی نادان و ناهنجار، همه چیز را به هم ریخت، این پیکر خودخواهی «عرب - ترک»، دیو و ویرانگری چون چنگیزخان را در برابر ایرانیان برانگیخت. خوارزمشاه تازه به دوران رسیدهای که ميراثدار نام و نشان ایران اسطورهای شده بود» خشمگين از این که خان مغول در نامهای دوستانه او را«پسر»-لفظي دوستانه از جانب مغولان- نامیده و او آن را درک نکرده و توهين به خود تلقی کردهبود. دستور داد تا عواملش يكصد بازرگان مغولی بيگناه را سر بریدند.
دریغا که آن وحشی دیوسیرت و بربرِ نامسلمان، تصميم گرفت تا به دفاع از حقوق خود با ایرانیان بجنگد و سوگند یاد کرد«به این مسلمانانی که به شهرهای دلپذیر و زیبا و به شاعران خود مینازند ولی به قول و تعهد انسانی و اسلامی خیانت کرده بوند درس اخلاق بیاموزد. (چنگیزخان مغول، موريس پرشرون) مغولان«آمدند و سوختند وکشتند و خوردند و بردند و رفتند» نه به کبیر رحم کردند و نه به صغیر، نه کودک را شناختند و نه پیر، از هر شهر و ده، «کله منار» ساختند، این بدسگالان بداندیش هزاران هزار انسان بیگناه ایرانی را از دم تیغ خود گذراندند و تاریکترین لحظههای تاریخی ایران را رقم زدند و بر پیشانی ایرانیان داغ شکست و مغلوبی نهادند اما باز از پي این همه درد و رنج و مصیبت، نوروز، هر سال از راه میرسید و غمخوار و سوگوار مردم ستم کشیده از دست هجوم نامردمان میشد و دیری نپایید مغولان نامردم، خوي آدمي گرفتند و اندک اندک در نوروز ایرانیان خلاصه شدند. هنوز زخم تیغ چنگیز التیام نیافته بود که تیمور لنگ از راه رسید او خود را مسلمان راستین میدانست، حافظ قرآن و غیر از مرام خود را قرمطی میپنداشت. آمد و جنگ «مذهب علیه مذهب» را بياغازيد از خون مسلمانان به تهمت قرمطی بودن آسياب راه انداخت، از سرهاي بريدهي ایرانیان بدشانس، کوهوارهها ساخت.
در مدت زمانی کوتاه سراسر خاک ایران را درنوردید و همهي ایرانیان را به عزای عزیزانشان نشاند هیچ خانهای بیعزادار نماند این هیولای بدانديش از خون مردم ایران به قصد قربت وضو ساخت، او که کوس خداگونگی، ميزد، اهریمنانه و ابلیسوار و شیطانصفت خون ریخت، این آسیاب گشت و گشت تا نوروز غمگسار مردم از راه رسید تیمور و نسل تیموریان در نوروز ایرانیان خلاصه شدند آنان که دیروز مسجدها را آتش میزدند. واپسینانشان گوهرشادها، ساختند و شعرها سرودند و موسیقیها نواختند.
بعد از آن تاریخ، ایران بارها بر مدار خشونت چرخید و بارها سلاطین و حاکمان بر خلق سزاوار و رنج کشیدهی ایرانیان سخت گرفتند، کشتند، زندانی کردند اما همیشه این جنگل سرسبز، راست قامتتر از گذشته ایستاد و در برابر بادهای بنیانکن، تن به شکست نداد.
داستان ترکان و خونریزی آنان از غزنویان گرفته تا سلجوقیان و خوارزمشاهیان تا برسد به صفویان و قاجاریان و … خود فصل غمگینی از تاریخ ایران است تنها حکایت سفاکی و خونریزی، خواجهي تاجدار قاجار و یکصد و پنجاه هزار چشم از حدقه بیرون آمدهی مردم کرمان، کافی است تا هر ایرانی در این سوگ، بگرید و قلبش از درد بمیرد، حاتم بخشي لطفعلی خان قاجار و هراج خاک و آب و جان ایرانیان به روسهاي «دو دره باز» که این روزها برادر تنی ما شدهاند! کافی است تا بدانیم مردان و زنان ما در آن روزگار، از دست بی لیاقتی این زمام دار نابخرد چگونه «دق مرگ» شدند و رنج کشیدند اما نوروز باز این طبیب دردهای بیدرمان ایرانیان آمد و بر دردی که مرهم ندارد مرهم گذاشت و غمگسار آنان شد.
راستي كه هر بار پس از فرودي جانسوز، «نوروز»، روایتگر خوبیها و دوستیها و غمگساریها، یادگار مردان و زنان پیشین این سرزمین، از راه رسید و از مردم خسته از نیرنگ و ریا و تزویر و جنگ و خشونت، دلجویی کرد و درگوش آنان سرود رهایی و آزادگی و شادی و آزادی خواند. ما ایرانیان سزاوار میدانیم که از این «میراث گرانبها» پاسبانی کنیم! چه میگویم! خدایا! این نوروز بودهاست که در هزارههای بی کس و کاری ایرانیان، از ما پاسبانی کردهاست و «میراث ماندگار»ما، بوده و هست و خواهد بود!