تبليغاتX
آموزش و پرورش دانایی محور - روستا

آموزش و پرورش دانایی محور

در این وبلاگ آموزش و پرورش از نگاه نو ین عصر دانایی با رویکرد بومی مورد بحث قرار می گیرد

روستا

سمفونی قورباغه ها و درد نوشتن!

 علی گودرزیان- خرم آباد

 

یکم: درست است این روزها نمایند ی محترم مردم خرم آباد جناب رحیمی نسب در مصاحبه ای فرمودند:«مردم باید انتقاد کنند»(درنشستی باانجمن اهل قلم) ولی من با خود قراری بسته ام دست به قلم نبرم! چون آدم هرچیزی که می نویسد یک جوری به چیزهایی "گزک" می زند! چی بگویم! راستش بخواهی می گویند:نوشته هات "بو" دارند!به همین خاطر حدود یکسال می شود که انگار لال مونی گرفتم لام تاکام حرف نمی زنم!مثلن وقتی می بینم صف شیریارانه ای، که نه بو دارد و نه خاصیت!مثل اژدها هرروزخدا دراز و درازتر می شودوکک کسی گزیده نمی شود! وقتی می بینم معاون سابق استاندارگزارش می دهد که 90/.ازاعتبارات طرح های زودبازده دراستان جذب شده است و استاندار جدیدطشتش را از بام می اندازد وآب از آب تکان نمی خورد!وقتی می بینم کارگزار دولت عملن به شعار دولت اعتقادی ندارد توی مطبوعات سنگ دولت را به سینه می زند!وقتی می بینم آموزش و پرورش کِل می زندتا یک نفرنماینده ی حومه بشود!وقتی می بینم حقوق معلمان را به باجه های خود پرداز حواله می کنند و" ناهلمونه"خود پردازها همه خراب می شوند!من هیچ چیزی نمی نویسم! به من چی که نماینده ها فقط بلدند مصاحبه کنند وتوی همان نطق اول بگویند: لرستان پتروشیمی ندارد!استان اول بیکاری است!مدیران(که خودشان گذاشتند) غیربومی اند! اصلن به من چی که این حرفها را سال ها پیش کورش فولادی بهترازاین آقایان توی پارلمان فریاد زد وهیچ کاری ازپیش نرفت! به من چی که من نماینده ندارم !به من چی که من جرئت نوشتن ندارم! وقتی می بینم آموزش و پرورش...هیسسس..!اینجا "خطرش ناکه" می دانی چرا؟چون کسی به من چیزی که نمی دهدهیچی! ممکن است ماهانه ی  "بخور و نمیر" خودم و بچه هام پایمال بشود!

دوم:خدای من دق کردم !تو بگو که از چی بنویسم که خطرش ناک نباشد؟ از پول نفتی که برسرسفره ها لمیده !ازخوشی ایران !از ژاپن اسلامی !از این همه عشق بنویسم! یافتم!یافتم!می خواهم ازطبیعت و بهار بنویسم!راستی که سال هاست گوشم به شنيدن صداهاي شهري عادت كرده است "بوق وبق" تاکسی، حركت خودروها،جاروجنجال دستفروشان وبدترازهمه مزاحمت تلويزيون صاحب مرده كه مجال همه چيزراازآدميان گرفته است،من اكنون به دورازهمه ی صداهای ناهنجارشهری، درروستايي  نشسته ام وپس ازسالها دوباره گوش جان رابه صداهايي سپرده ام كه دوستشان دارم دراین دیار زلال، صداي پی درپی قورباغه ها باصداي پارس سگان سكوت آرام روستا راهمراهی می کنند،دراینجا همین طبیعت آرام سمفوني قورباغه هاست كه روح آدمي راازهيجاني ناشناخته سرشارمي كند! اينجا فقط،تيك وتاك ساعت دیواری وصداي ناهنجارتلفن همراه است كه باسازطبيعت سرناسازيگرفته!ازدست اين دوناسازنيز،گاه گاه ازآلونك مي زنم به چاك تا همه ي هستي ام رادراين بركه ی آرام شناورسازم! نمي دانم همه ازدست شلوغً بازارزندگي مدرن امروزي ازنوع لرستانی! به تنگ آمده اند وميل دارند به پاركينگ بزنند يااین فقط منم كه يك پاي درسُنت دارم ويك پاي درمدرنيته!يك دل درسادگي ايلياتي به گروگذاشته ام ‏و دلي ديگربه زرق وبرق زندگي شهري سپرده ام.

سوم: آه! اگرمي دانستم آخروعاقبت شهرنشيني اين است كه بداني كي ازبشت خنجرت مي زند!كي "حق مسلمت" رابادلار نوش جان مي كند!كي زبانم لال هيسسس...!!!بعدهم دل نداشته باشي دم بزني وهي دق مرگ شوي! هرگزاين سادگي وبي شيله وپيله بودن روستايي رابا "چيزبفهم " بودن شهري عوض نمي كردم تازه همين چيز"بفهم بودن" درطول تاریخ واین "دورو زمانه" چه کارها که به دست آدم نمی دهد!چی فکرمی کنید!؟اصلن دشمن جان آدم مي شود!می دونید!خيلي آدم ها مُردند"خودکشی شدند"سنگفرش خیابان ها خونشان را مکید!خیلی ها تنها شدند!بالینهاشان مثل گل شکفته شد !دهن هاي خيلي ها پلمب شد!اصلن گم گورشدند!چه بُغض ها كه درگلوگَند زدوپوسيد!چه اشك هاكه ازچشم هاتوفيد!"چه حلاج هارفته بردارها! چه فرهادهامانده دركوه ها"ووو...! چون چیزی حالیشان بود !چون موی دماغ سیاست بازان ومفت خورها شدند!چون ميخواستند خودشان باشندنه ماكت طراحي شده ي خدايان "زر وزور وتزوير"!آه قراری با خودم داشتم از این حرف های مفت نزنم خلاصه ببخشید زدیم به جاده خاکی!!به اصل مطلب بر می گردم:

چهارم:نيمه هاي يك شب بهاری است همچنان كنسرت موسيقي طبيعت برگزار، ومن دست ازنوشتن كشيده ومی خواهم دل به یک خواب عميق بدهم صداي چك چك آب وتيك تاك ساعت ديواري چون پتکی که بر سنگ فرو می کوبد گوشم را می آزُارد،مخمور خواب شب،بلندشدم وشيرآب راچك کردم و قلب ساعت دیواری راازتپش انداختم !آرام مثل افتادن یک برگ پاییزی "بید"برزمین، سربربالين گذاشتم حالا ديگرمن منم وپسرخواهرم كه به حرمت سكوت خواهي من اونيز يك امشب روزه ي سكوت گرفته است،اتاق پرمی شوداز تاريكي، پرمی شودازسكوتي كه سالهاست من نديده ام!آه انگاركسي دارد دستم رامی گیرد وبه میهماني خوابي به يادماندني  می برد! انگاربالش من پراز قرص هاي خواب آورشده است! -بالشي كه سال هاست يكي دوساعت مراتا رسيدن به لبه ی خواب، درجاده هاي پريشاني پيج وتاب مي دهد- آرام آرام می روم تا تهِ دره ی خواب تاجايي كه  نمي دانم كجاست!؟من خوابیدم انگار که مُردم!

پنجم:صداي اذان ازحنجره ي صدها خروس مرابه قله بيداري كشاند پلك كه برداشتم  دم دمه هاي صبح بود خودرابه هياهوي جشن خروسان سپُردم وبه اين هارموني طبيعتِ خدا نماز بُردم بعدازسمفوني دراز آهنگ وآرام دوشینه شب قورباغه ها حالانوبت اجرای کنسرت پرهیجان و"روزآفرین و شب شکن" خروس هاست که هماره خبر آغاز روز را با زیباترین شیوه به آدمیان هدیه می کنند!

ازآلونك بيرون مي آيم و روشناي آسمان ته مانده ي خواب نوشين شب راازجشم هايم مي پراكند نسيم نسبتن سردي گونه هايم را نوازش مي دهد ولبريزمي شوم ازبوي گل وگياهِ تازه ورطوبت رودخانه ي "زز"که همچنان سال هاست ،سرشارازهیجانِ دیدار لب های خشک گندمزارها، براین بسترِسبزمی پلکد و بهاران می خروشد و گاه گاهی نیز می تازد!

تعطیلات نوروزی سال 87 کَم کَمَک دارد سپری می شودوبهار حضورناپايدارخودرا بر بام و بَرزن جارمي كشد. اين روزها، مثل ديروزها مثل عهدعتيق مردم چشم به راه "نزول"باران هرلحظه به آسمان نگاه مي كنند و ابرهای آسمان عقیم را رصد می کنند!مردم طبق باوری قدیمی ماکت یا آدمک چهل انسان "کچل" را به هم می بنند! هی کتک می زنند و می زنند تا آخر دست نحوست ونامبارکی آنان پاک شود و آسمان از در آشتی درآید و باران فروببارد! راستي دردنيايي كه برخی از ملت ها  باابرهای شبيه سازی شده توانسته اند آب های سرگردان آسمان راشكاركنند! چرا ماهنوزنتوانسته ايم بررودخانه های سربراه خود براي كشت وكارمان "آب بند" بزنيم. وآب هاي جاري خودرامهاركنيم دريغ!دريغ ازاين همه بهاركه بي گل وميوه به پاييز مي رسانيم!دريغ! ازاين همه چشم كه هنوزرزق و روزی خودراازآسمان مي خواهند!وسرنوشت خودرا به خشم وقهرطبيعت گره مي زنند! ودريغ! كه بسیاری ازما تنبلي وتن آسايي ودر پی آن فقرو فلاکت خود را به حساب خشم خدا مي گذاریم! خدایی كه ازدست بي عقلي ما عصباني است! وپيوسته به ما يادآوري مي كند كه: «بينديشيد!»ونيز مي گويد: «شمامسئول سلامت يا بدبختي خود هستيد»!

ششم:دریغا!این ماییم كه باوجود پيشرفت درابعاد مختلف زندگی! هنوز خداي يگانه ی خودرادرست وحسابي نمي شناسيم وبه ايزدخود نسبت هايي روامي دهيم كه مردم "آخايي وترواي" درحدود5هزارسال پيش به خدايان خود "زئوس" وهری "وفرزندان او نسبت می دادند!

 به هرحال صحبت ازبهاربود وابرهاي عقيمي كه اين روزها مي آيند ونمي بارند وخلق خدا را"دق مرگ" كرده اند وجشم هايي كه به آسمان دوخته شده است و مردمی که می خواهند برای فرود آمدن باران ماکت "کچل" ها را کتک بزنند!اما همه ی این ها بهانه بود بهانه ای برای نوشتن !نوشتن: درد بی علاج یک نویسنده!حالا تو بگو!بازهم بنویسم یا نه!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:2  توسط علی گودرزیان  |